#سلطنت_اغواگران_پارت_102
-حــ*رو*مز*اد*هی عوضی!
در طی زمانی که همراه ریچارد، با بیشترین سرعتی که ازدحام مسیر اجازه میداد حرکت و سعی میکردم حواسم را جمع کنم تا با موج جمعیت اینسو و آنسو کشیده نشوم، با صدای قارقار مانندی که از فشرده شدن به دیوار به آن دچار شده بودم، پرسیدم:
-خوشحالم که میبینمت... میدونی چی شده؟
ریچارد وضعیت بهتری نداشت و حتی به نظر میرسید که به سختی نفس میکشد. با صدای تو دماغیاش گفت:
-نه... همه روانی شدن...
ریچارد با مکث، در حالی که پشت سرم چسبیده به دیوار حرکت میکرد، نظر داد:
-شاید کار شارلا باشه... من بهش اعتماد ندارم...
حرکتی شبیه به شانه بالا انداختن انجام دادم و در حالی که بر اثر کشیده شدن صورتم روی دیوار آجری، حس میکردم گونهی راستم خراشیده میشود، گفتم:
-شاید... نمیدونستم اغواگرها همچین کاری می تونن انجام بدن...
آرنج کسی به پهلویم خورد و دردی جانفرسا به جا گذاشت. ریچارد انگار برایش اهمیتی نداشت که کسی به صحبت هایمان گوش دهد:
-اغواگرها کارهای عجیب زیادی میکنن... تعجب نکن.
با تمام نفرتی که میتوانستم در صدایم ایجاد کنم، گفتم:
-لعنت بهشون.
تا رسیدن به خروجی مسیر، دیگر صحبتی میانمان شکل نگرفت. لحظه به لحظه از میزان جمعیت کاسته و رفت و آمد آسانتر میشد. در نبود خدمتکاران جیغزن یا نگهبانان وحشتزده، بهتر میشد فکر کرد. خنجر کوچکم را از غلافش بیرون کشیدم. خنجر کوچک اما کارآمدی بود. حداقل میشد یک اغواگر را سوراخسوراخ کرد!
romangram.com | @romangram_com