#سلطنت_اغواگران_پارت_103

با خروج از مسیر، با واقعه‌ای روبه‌رو شدیم که تنها یک کلمه می‌تواند توصیفش کند: «جهنم!». چند درخت، دور تا دور محوطه‌ی بی‌درخت، در آتش می‌سوختند. چندین انسان، با لباس‌های آتش گرفته‌ی خود، با فریادهایی حنجره پاره‌کن و به شکل فجیعی ناراحت‌کننده، از درد سوختن فریاد می‌کشیدند و خود را به هر چیزی که دم دستشان می‌آمد، می‌کوبیدند. گذشته از مردان و زنان آتش گرفته، دیگر حاضران در باغ، به شکل عجیبی وحشیانه رفتار می‌کردند؛ انگار چند شیر بودند، در قفسی از بره‌ها! با تمام قوا عربده می‌کشیدند، لباس از تن می‌دریدند، یک‌دیگر را قتل عام می‌کردند، به خود آسیب می‌رساندند و دیوانه‌وار قهقهه می‌زدند. ریچارد با من هم نظر بود:

-وحشتناکه!

صدای شیون‌ها و زاری‌ها، باعث می‌شدند نبضی را در سرم حس و آرزو کنم که ای کاش، با پیدا کردن ریچارد دمم را روی کولم می‌گذاشتم و فلنگ را می‌بستم.

معده‌ام در هم پیچید اما چون از صبح، چیزی نخورده بودم، چیزی بالا نیاوردم. در سوی دیگر، ریچارد در حالی که سعی می‌کرد نگاهش به جسد جزغاله شده‌ای که در همان نزدیکی، افتاده و هنوز دود از آن بر می‌خاست نیافتد، خم شده و محتویات معده‌اش را خالی می‌کرد. به شکل حال به هم زنی، آن جسد بوی خوب گوشت کباب شده و کاملا اشتها برانگیزی داشت. از این فکر، احساس تعفن کردم و به ریچارد نگریستم که با حال دگرگون شده‌اش، در چند قدمی‌ام ایستاده بود و به فاجعه می‌نگریست.

گروهی پانزده نفره از سربازان، مثل ترکیدن بمب از مسیر به بیرون سرازیر شدند و فریادکشان، به سمت دیوانه‌شدگان حمله‌ور گشتند. من و ریچارد که نزدیک بود توسط گروه بی‌ملاحظه که خون جلوی چشمانشان را گرفته بود، از پنج پله‌ی پلکان به پایین پرت شویم، مات و مبهوت صحنه‌ی مقابلمان بودیم. پیش از آن که توسط تنه زدن‌های سربازان از بالای پلکان سرنگون شویم، از پلکان سرازیر شدیم و در حاشیه دیوار قصر ایستادیم.

به نظر نمی‌آمد دیوانه شدن، نیاز به چیزی شبیه گاز گرفته شدن توسط یکی از آن وحشی‌ها داشته باشند. گروه سربازان، لحظه‌ای هوشیار بودند و ثانیه‌ای بعد، شمشیرها و نیزههایشان را رها کردند و به جمع دیوانه‌شدگان پیوستند که موجب شد، آه از نهادمان بلند شود. چه راهی برای روبه‌رو شدن با وحشی‌ها، بدون دیوانه شدن وجود داشت؟ به نظر می‌آمد هوای باغ، سمی شده باشد و من امیدوار بودم این سم، به جاهای دیگر شهر سرایت نکند.

ریچارد باناراحتی و غمی فزاینده، به صحنه‌ی مقابلش می‌نگریست. شاید او، نسبت به آن مردم احساس مسئولیت می‌کرد و شاید هم گمان نمی‌کرد شدت فاجعه آن‌قدر زیاد باشد. هر چه که بود، چهره‌ی ماتم زده‌اش را در عرض یک ثانیه کنار گذاشت و سعی کرد روی سوالم فکر کند:

-چرا ما دیوونه نشدیم؟

ما، مثل دو مترسک بی‌خاصیت گوشه‌ی دیوار قصر و تقریبا چسبیده به آن ایستاده بودیم. ریچارد آب دهانش را تف کرد و نظر داد:

-ما اغواگریم...

گفتم:

-باید شارلا رو پیدا کنیم... اون حتما می‌دونه داره چه اتفاقی میفته...

ریچارد سرش را به تأیید تکان داد. به شکل کاملا مشهودی، حالش هیچ خوب نبود. او همیشه در موقعیت‌های حساس و پراضطراب، دچار یأس می‌شد و نمی‌توانست خودش را جمع و جور کند. در چنین مواقعی، مطمئن بودم از داشتن دوستی مثل من که تلنگری برای ادامه دادن مسیر می‌شدم، خوشحال می‌شد. ریچارد کمی به خود آمد:

-ما که نمی‌تونیم همین جوری بینشون حرکت کنیم... ما رو می‌کشن...


romangram.com | @romangram_com