#سلطنت_اغواگران_پارت_104

نفس عمیقی کشیدم و بویی تلفیق از خاک مرطوب و دود را به ریه کشیدم. به دنبال راه حل و همچنین یافتن شارلا، نگاهم را تیزبینانه در باغ گرداندم و متوجه موضوع عجیبی شدم. خودم را به ریچارد نزدیک کردم و در حالی که سرم را به سمتش خم کرده بودم، با انگشت اشاره‌ام شخصی را میان درخت‌ها نشان دادم.

-اون رو ببین...

کسی که به آن اشاره می‌کردم، بلند قد[حداقل بلندتر از من و ریچارد] بود و شنلی تیره به تن داشت. موهایش، از آرنج‌هایش بلندتر بودند و با حالتی مرتب، روی شانه‌ها و کتف‌هایش رها شده بود.

-به نظرت عجیب نمیاد؟ وسط این کشت و کشتار...

او واقعا عجیب بود و به نظر نمی‌آمد درگیری و جهنمی که اطرافش در حال وقوع بود، اهمیتی برایش داشته باشد. او به درختی تکیه زده و سرش را پایین انداخته بود. گفتم:

-اون یه اغواگره... نگاهش کن... شبیه اوناست... مردم...

به دیوانه‌شدگان اشاره کردم که همچنان، در حال لت و پار کردن یک‌دیگر بودند و در خونشان غلت می‌زدند:

-با اون کاری ندارن... همون جوری که بی‌تفاوت از کنار ما می‌گذرن...

ریچارد سری تکان داد و گفت:

-خوب؟

توضیح دادم:

-کسی کاری به کار اون نداره... یعنی اگه ما هم از وسط این جمعیت بگذریم، اونا عین خیالشون نیست... کسی به ما آسیب نمی‌زنه...

امیدوار بودم دومینیک آنقدر عقل داشته باشد تا سربازانش را بار دیگر، به باغ نفرستد و سعی کند راه حلی برای به پایان بردن آن جهنم بیاید. ریچارد در حالی که چشم از دیوانه شدگان بر نمی داشت و رنگش پریده بود، گفت:

-ولی ما نمی‌تونیم مطمئن باشیم...


romangram.com | @romangram_com