#سلطنت_اغواگران_پارت_105

دستش را گرفتم و دلگرم کننده فشردم.

-فقط یه راه هست که بفهمیم...

از دیوار کنده شدم و ریچارد را هم به دنبالم کشیدم. دیوانه‌شدگانِ کمی، به سمت مسیر هاله‌ی نورانی حرکت می‌کردند. به نظر نمی‌رسید اغواگرانی که مسبب آن فاجعه بودند، علاقه‌ای به گسترشش داشته باشند.

همزمان که در حال حرکت از میان دیوانه‌شدگان بودیم، ریچارد بدون آن که دستم را رها کند، گفت:

-ادموند تا حالا بهت گفتم چه قدر دوستت دارم؟

شاید او فکر می‌کرد ممکن است این واقعه، پایان کارمان باشد. گوشه‌ی دهانم کج شد:

-نه...

او فین خشکی کرد و گفت:

-خوبه... از ابراز احساسات متنفرم...

عبور ما از میان گروهی انسان وحشی[حداقل پنجاه نفر] که خود را به درخت‌ها می‌ساییدند، شمشیرها و نیزه سربازان را در پوست و گوشتشان فرو می‌بردند، نعره می‌زدند و چشم یک‌دیگر را در می‌آوردند، سختتر از چیزی بود که تصورش را می‌کردم. تنها کاری که باید می‌کردیم، این بود که چشم روی همه‌ی آن اتفاقات شوم و چندش‌آور ببندیم و با بیشترین سرعتی که امنیتمان را به خطر نیندازد، به سمت اغواگر تکیه داده بر درخت حرکت کنیم.

به نظر می‌آمد که ریچارد، کم‌کم با وضعیت اخت پیدا می‌کند. با این حال، در میانه‌ی راه ایستاد و خم شد تا دوباره بالا بیاورد. گویی، مسیر کش می‌آمد. انگار زمین گلی و مرطوب باغ، سعی می‌کرد با کشیدن کفش‌هایم به درون خودش، از سرعتم بکاهند. شب سردی بود. یکی از سردترین شب‌هایی که از آغاز زمستان تا به آن لحظه، فیروینر به خود دیده بود. شب، بدون ماه و آسمان بالای سرمان، با شاخه‌های خشک و مرده‌ی درختان قاب گرفته شده بود. آسمان تاریک بود. هیچ ستاره‌ای نمی‌درخشید.

اغواگر، همچنان آنجا ایستاده بود و از دور، انگار به جشن خونینی که به راه انداخته بود، می‌نگریست. در چندقدمی‌اش توقف کردیم. ریچارد شانه‌به‌شانه‌ام ایستاد و به نیمرخ اغواگر خیره شد. نمی‌دانستم چه رفتاری در برابر یک اغواگر داشته باشم. مودبانه جلو بروم و بعد از گفتن «چه شب قشنگیه!» خواهش کنم که کشتار را به پایان برسانند و یا به قصد کشت به طرفش خیز بردارم و دستانم را دور گلویش حلقه کنم.

اغواگر، دختر جوانی با موها و چشم‌های تیره بود. زیبایی‌اش نفسگیر و جادویی بود و به نقطه‌ای نامشخص روی زمین خیره شده بود. وقتی متوجه ما شد، چشمان بیش از حد بزرگش[بزرگترین چشم‌هایی که تا به آن لحظه دیده بودم] را بالا آورد و نگاهش را میان ما چرخاند. حبس شدن نفس در سینه ریچارد را شنیدم و نگاهم روی چشمان تیره‌ی اغواگر، ثابت ماند. چشمان درشتش را گردتر کرد.

انگار از بودن ما در آنجا متعجب شده بود و شاید هم سعی می‌کرد، ما را هم به جنون گرفتار کند. بیست ثانیه، او بی‌وقفه نگاهم می‌کرد. ریچارد، نگاهش را معطوف جای دیگری کرده بود و انگار، نمی‌دانست چه کار کند. ابتدا، حسی مثل شناور شدن در هوا را حس کردم و بعد، به همان سرعتی که به هوا بلند شده بودم، به زمین برگشتم. هم چنان در چشمان تیره و اغواکننده‌ی آن اغواگر، خیره شده بودم که پرسیدم:


romangram.com | @romangram_com