#سلطنت_اغواگران_پارت_106
-شارلا کجاست؟
جادوی نگاهش رنگ باخت و او کمی جابهجا شد. سپس بی آن که چیزی بگوید، با سرعتی فرا انسانی به پشت درخت چرخید و ناپدید شد. ریچارد دستش را روی شانهام گذاشت:
-خسته نباشی... حتی اغواگرها هم ازت فرار میکنن...
توجهی نکردم و به دور و اطراف نگاه کردم تا شاید، اثری از شارلا پیدا کنم. ریچارد با حالتی عصبی گفت:
-ادموند ما نباید بذاریم اونا همین جوری همدیگه رو بکشن... باید یه کاری کنیم...
دیگر داشتم کنترل را از دست میدادم. به سمتش چرخیدم و گفتم:
-چی کار کنیم؟ تا حالا یه اغواگر رو از نزدیک ندیدم... تو که میگی خیلی ازشون اطلاعات داری، چرا کاری نمیکنی؟
ریچارد هوا را به درون ریه کشید اما تا دهان باز کرد که چیزی بگوید، نگاهش روی چیزی، پشت سرم قفل و گرد شد.
-چی شده؟
به خوبی میدانستم وقتی بچرخم، منظرهی خوشایندی را نخواهم دید. شاه هلگارد، با حالتی مطیع میان چهار اغواگر شنل پوش به سمت جنوب، دور از تمام دیوانهشدگان و اعماق باغ، حرکت میکرد.
-شاه... چرا اونا...
ریچارد امان نداد تا جملهام را کامل کنم و بدون معطلی از کنارم گذشت و به سمت اغواگرها و پدرش دوید. نفسم را به بیرون فوت کردم و زیر ل**ب گفتم:
-خدایا خودت به خیر بگذرون...
و هنوز، اثری از شارلا نبود.
romangram.com | @romangram_com