#سلطنت_اغواگران_پارت_107
«فصل چهاردهم»
•شمشیرم بر گردن نوربرت بو*س*ه میزند!
تنها چیزی که میدیدم، سیاهی مطلق بود و بعد، کمکم توانستم سرما و سپس کشیده شدن روی زمین را حس کنم. نفسم را به گونهای به بیرون هدایت کردم که گویی، ریههایم از حجم هوای درونشان در مرز انفجارند. حس عجیبی میگفت به جای آن که من روی زمین کشیده شوم، زمین زیر من کشیده میشود. حسی از شناور بودن و بیحسی عذابآور، باعث شد اندک اشتیاقی که برای وارد کردن دوباره نور به چشمانم داشتم، از بین برود و جدالم برای از هم فاصله دادن پلکهایم با تلاشی مذبوحانه همراه شود. از حرکت که ایستادم، شانههایم به سختی به زمین کوبیده شدند و سنگ نوک تیزی را زیر سرم حس کردم. صدایی، نفسنفسزنان گفت:
-بفرما... اینم از شارلا...
شک نداشتم صدای جوزف است. صدای دیگر، به شکلی اندوهناک برایم آشنا بود. صدا گفت:
-خیلی خب. اونجا چه اتفاقی داره میفته؟
جوزف به نوربرت پاسخ داد:
-یه قتل دسته جمعی. مردم دارن هم دیگه رو میکشن.
مغزم به سرعت کار کرد. هر چند، هنوز باز کردن چشمانم برایم مشکل بود. جشن معارفه را به یاد آوردم که چگونه در جنجالی به پا شده، توسط گروهی از اغواگران به جشن خونین تبدیل شد. کسی کنارم نشست و دست سردی روی صورتم کشیده شد. به سختی خودم را کنترل کردم تا واکنش نشان ندهم و بدون پیچاندن دست آن شخص یا هر حرکت مبارزهطلبانهی دیگری، بتوانم سخنانشان را گوش دهم.
جوزف گفت:
-میدونستی شارلا بچهی مارتا و ایان رو پیدا کرده؟
یعنی نوربرت خبر نداشت؟ نوربرت باخشونت پاسخی داد که هیچ سنخیتی با نوازش انگشتانش روی گونهی چپم نداشت:
romangram.com | @romangram_com