#سلطنت_اغواگران_پارت_108
-چرت نگو. فکر میکنی حالا که شارلا رو فرستادم اینجا تا دنبال اون برگرده، اون واقعا اینجاست؟
تصور میکردم که جوزف شانهاش را بالا میاندازد.
-من حرفهاشون رو توی کلبه ایان شنیدم. اون به دو نفر مشکوکه... فکر نمیکنی باید دخلشون رو بیاریم؟
میخواستند تنها وارث شاه آرتور را به قتل برسانند؟
-کلبه ایان؟
-آره... شوهر مارتا...
نوربرت با لحنی عصبی گفت:
-خودم می دونم اون کیه. چطور پیداش کردین؟
جوزف با لحنی که بیقیدی از آن شره میکرد، گفت:
-اون پسرها پیداش کردن... شارلا افتاد دنبالشون... منم رفتم دنبال شارلا...
آنقدر حواسم روی ادموند و ریچارد متمرکز بود که متوجه تعقیب شدن توسط جوزف نشده باشم؟ جوزف همیشه مرا غافلگیر میکرد. نوربرت زمزمهوار گفت:
-فکر نمیکردم ایان تا الان زنده مونده باشه.
جوزف گفت:
-الان که زندهست... میخوای چیکار کنی؟ اون دو تا رو زنده میذاری؟
romangram.com | @romangram_com