#سلطنت_اغواگران_پارت_97
-از خیلی وقت پیش... پدر ایشون از وفاداران به سلطنت بود و رودریک اینجان تا پیمانمون رو برای ده سال آینده تمدید کنن...
او این را گفت؛ فرصتی برای سخن گفتن نداد و از کنارم گذشت. نمیخواستم تا وقتی که شاهزاده را پیدا نکردهام، به سرزمینم برگردم و با رودریک درگیر شوم. او قوی و فوقالعاده حیلهگر بود. در حقیقت، آنقدر حیلهگر که سه بار، شایعهی مرگش در پادشاهی پیچیده و زنده بازگشته بود. با وجود او، به خوبی میدانستم قصر انسانها، خطرناکتر از هر جای دیگری است.
بنابراین تصمیم گرفتم فردای آن روز، با رضایت و یا بدون رضایت ادموند و ریچارد، آنها را به قلمرو اغواگران ببرم. آنجا، راحت و آسوده خاطر از هر گزندی، میتوانستم شاهزاده اصلی را پیدا کنم. افکارم دوباره به سمت نوربرت سوق پیدا کردند. او میدانست که شاهزادهی گمشده، در قصر انسانها است که مستقیما مرا به اینجا فرستاد؟ امکان داشت ادموند و یا ریچارد، کسی نباشند که به دنبالش بودم؟ چند دورگه دیگر بود که امکان داشت، همان کسی باشد که به دنبالش بودم؟
با سردردی که مختلکننده آسایشم بود، راهی قصر شدم و با وجود لباس سنگین و دنباله دارم، به سختی در برف و خاک باغ حرکت کردم. طبق پیشبینیام، قرار نبود آن شب در آسایش به اتمام برسد. هنوز قدم از قدم بر نداشته بودم که صدای فریاد دلخراش زنی، سکوت شب را شکافت.
«فصل سیزدهم»
•جشن معارفه، به خون کشیده میشود!
«ادموند»
دیوار ده فوتی اطراف قصر را تقریبا دور زده بودیم که ریچارد گفت:
-باورت میشه آلبا...
مکث کرد و چهره در هم کشید:
-منظورم شارلائه... باورت میشه اون یه اغواگر باشه؟
با چنان حرارتی این را پرسید که انگار انتظار داشت، من هم متقابلا پاسخ دهم: «نه! باور نکردنیه!» اما مطمئنا خود ریچارد نیز میدانست که من، بیبخارتر از این حرفها هستم.
romangram.com | @romangram_com