#سلطنت_اغواگران_پارت_96
-سرورم...
رو به ملکه کرد و در حالی که انگشتر برلیان ملکه را میبوسید، لبخندش را به روی حضار پاشید.
-از این که به چنین مراسمی دعوت شدم، احساس غرور میکنم سروران من... جزو افتخاراتیه که بعدها میتونم برای فرزندانم تعریف کنم...
گوشه دهانم خود به خود از انزجار کج شد. لحن صحبت کردن جوزف، مثل گلهای مورچهی قرمز روی مغزم راه میرفت.
شاه به حرف آمد:
-این از تواضع شماست رودریک... داشتم از اومدنتون ناامید میشدم...
جوزف همچنان لبخند میزد:
-دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه...
شقیقه چپم را با دو انگشت مالیدم. امیدوار بودم آنقدر روی اعصابم مسلط باشم که از کوره در نروم و جوزف را چند فوت، در مخلوطی از خاک نرم باغ و برف فرو نکنم. سرم را بالا آوردم و مستقیم در چشمان آبی براق جوزف نگاه کردم. همه اعم از زن و مرد، حتی ملکه، بدون پلک زدن به او خیره شده بودند. زیبایی یک اغواگر چیزی نبود که برای انسانها قابل هضم و درک باشد. لبی تر کردم و مقداری از آب میوهی بدمزهام نوشیدم. شاه رو به جمعیت منتظر اطراف میز کرد و گفت:
-سر رودریک جوزف از دوستان نزدیک بنده هستن... پدر ایشون، جزو لردهایی بودن که از پشت پرده به استحکام حکومت من کمک کردن....
هیچکس نه تکان خورد و نه چیزی گفت. به نظر نمیآمد کسی، رودریک یا پدر واقعی یا دروغیاش را به جا آورده باشد که البته طبیعی بود. بعد از اتمام خوشآمدگوییهای درباری، جوزف چند صندلی آن طرفتر جا گرفت و من، با خود میاندیشیدم که آیا شاه هلگارد از هویت جوزف به عنوان یک اغواگر خبر دارد؟ جوزف یکی دیگر از ماموران نوربرت است تا مطمئن شود که من، به این زودیها بر نمیگردم؟ در سرمای بیرون از قصر، از خشم بود یا سوزش سرما که لرزیدم و برای لحظهای چشمانم را بستم. همه، حتی ادوارد به جوزف نگاه میکردند. با وجود آن که بعضیها سعی میکردند، جلوی خودشان را برای خیره شدن به جوزف بگیرند، باز هم نمیتوانستند نگاههای گذرا و کوتاه را کنار بگذارند.
تا وقتی که جشن به پایان رسید و جمعی از زنان چاقی که احاطهام کرده و سخنان بیفایده میزدند، رهایم کردند، توانستم خود را به جوزف که پشت میز جای گرفته بود، برسانم. اما پیش از آن که چیزی بگویم، شاه را در نزدیکیام دیدم. شاه هلگارد، پوشیده در ردایی مخملی سرخ رنگ بود و تاج میان موهای سفید و سیاهش نشسته بود. صحبت با او را مهمتر از بحث با جوزف دیدم و فاصله میانمان را طی کردم. روبهروی او که با جام نوشیدنیاش بیهدف به درختهای باغ مینگریست، ایستادم و پرسیدم:
-شما با سر رودریک جوزف آشنا شدین؟
شاه بادی به غبغب انداخت و برای اولین بار، مستقیماً با من سخن گفت:
romangram.com | @romangram_com