#سلطنت_اغواگران_پارت_95

در آن لحظه، حاضر بودم نیمی از توانایی‌های اغواگرانه‌ام را بدهم تا بتوانم دلیل ملاقات او با نوربرت را، در درون دره‌ای در عمق جنگل کشف کنم. او با یک اغواگر، چه کار می‌توانست داشته باشد؟ بیشتر از همه، از نوربرت خشمگین بودم. او نامه‌ای حاوی«فقط‌ نمیر» برایم می‌فرستاد و خودش، با شاه انسان‌ها ملاقات می‌کرد. شاهی که مرا برای سر در ‌آوردن از نقشه‌هایش فرستاده بود. از فکر این که قصد نوربرت از فرستادنم به این ماموریت، تنها و تنها دور کردنم از قصر اغواگران برای عملی کردن نقشه‌های خودش باشد، نفسم تنگ شد. نوربرت چه کاری می‌کرد که مرا سد راه خود می‌دید؟

ممکن بود او خود را شاه معرفی کرده باشد؟ من، پیش از این که به این ماموریت عازم شوم، بارها و بارها به او اصرار کرده بودم تا حکومت را در دست بگیرد و نیازی نبود تا برای به تخت نشستن، مرا از قصر دور کند. سرم را به سمت آسمان سیاه و بی‌ستاره بالای سرم چرخاندم و در حالی که پیچ و تابی را در شکمم حس می‌کردم، پوف کلافه‌ای کشیدم. آن روز، به اندازه‌ی کافی اتفاق عجیب برایم رخ داده بود و تنها چیزی که می‌خواستم، این بود که زودتر شاهزاده اصلی را پیدا و عازم جهان خودم شوم.

من، به شکلی دوستانه، به ریچارد و ادموند اطمینان داده بودم که تا آخر هفته، می‌فهمم کدامشان اغواگری است که به دنبالش هستم؛ اما در حقیقت، هیچ نقشه‌ای برای این که بفهمم شاهزاده‌ی مورد نظر چه کسی است، نداشتم. هم ریچارد و هم ادموند، ویژگی‌های زیادی برای فرزند مارتا و ایان بودن داشتند؛ ادموند استعداد کمیاب اغواگرها در تیراندازی و ریچارد به شکل خارق‌العاده‌ای چهره‌ای شبیه به یک اغواگر را داشت.

او خوش‌قیافه بود و آن موهای بور و چشم‌های قهوه‌ای، شباهت فوق‌العاده‌ای به ایان داشتند. چشمان خاکستری ادموند، او را شبیه به مارتا می‌کردند؛ اما خاکستری، رنگی متداول میان اغواگرها بود. حتی خود من، چشمان خاکستری داشتم و صدها اغواگر دیگر. در حقیقت، داشتن چشم‌های با رنگ‌های تیره‌تر و به خصوص رنگ کمیاب قهوه‌ای، میان اغواگران خاص و جذاب دیده می‌شد.

میز، زیر درخت‌ها و تقریبا بیست یارد دورتر از قصر قرار داشت. شاه در صدر مجلس، ملکه در سمت راستش و ادوارد در سمت دیگرش نشسته بود و طبق معمول، خبری از ریچارد در میهمانی‌های اشرافی نبود. از آنجا، قصر که به لطف مشعل‌های بی‌شمار دیده می‌شد، با پیچک‌هایی که تا طبقه‌ی سوم کشیده شده بودند، شکل آثاری باستانی دیده می‌شد. مثل این بود که هر لحظه ممکن است از خروجی مسیر هاله نورانی، هیولایی بیرون بیاید و نعره‌ای خوفناک سر دهد.

دیگر داشت حوصله ام سر می‌رفت. ادوارد، تا حدی مرا سرگرم می‌کرد. داشتم به نحو احسن، به یکی از جملات استادم عمل می‌کردم: «گاهی وقتا برای خودت یه دشمن پیدا کن، تا زندگیت از یک‌نواختی در بیاد!» و من داشتم آگاهانه دشمنی ادوارد را به جان می‌خریدم.

دستم را زیر چانه زده، از ورای شانه‌ی سر کادوئیک، به ورودی باغ نگاه می‌کردم. نگاهم، تک‌تک پیچک‌ها را تا انتها دنبال می‌کرد. پیچک‌هایی خشکیده و گاهی از روی شیطنت، شکوفه‌ای را می‌رویاندم که در نمای خاکستری قصر، دهن کجی می‌کرد. با وجود آن که می‌دانستم با این کار، طبیعت را خشمگین خواهم کرد که در کارش دخالت می‌کنم، باز هم به رویاندن شکوفه‌های پیچک ادامه دادم. خشم طبیعت را تجربه نکرده بودم و چرا وقتی از ماهیت واقعی چیزی خبر نداشتم، باید تفریحم را رها می‌کردم؟

یادتان می‌آید گفته بودم ورودی مسیر هاله نورانی، حسی مثل بیرون آمدن جانوری خوفناک را در درونم هویدا می‌کند؟ این اتفاق به راستی اتفاق افتاد. ولی به جای هیولا، این رودریک جوزف بود که از مسیر خارج شد و جوری به محیط اطرافش نیشخند زد که انگار می‌گوید: «اگه همه‌ی بدبختی‌های دنیا هم روی سرم آوار بشن، من بازم لبخند می‌زنم تا کفر همه رو در بیارم!»

ورود هیولایی سه سر را ترجیح می‌دادم. به خوبی می‌دانستم تا دقایقی دیگر، چنان آشوبی در باغ به پا خواهد شد که نظیرش را ندیده‌ام. حس ششم اغواگرانه‌ام اعلام خطر می‌کرد و قلبم با صدای زنگ مانندی، دانگ دینگ دونگ به سینه‌ام کوبید. خدا تو را لعنت کند جوزف! او، با ردایی تنگ از ساتن ارغوانی، برازنده و به شکل غیرقابل انکاری شاهانه به نظر می‌رسید. او آن قدر ابله بود که سعی نکند کمی چهره‌اش را تغییر دهد و باعث نشود تا همه، جغد مانند، در سکوت به او خیره شوند. سرم را به تأسف تکان دادم. همه در اطراف میز، سکوت اختیار کرده بودند. جوزف باطمأنینه و گام‌هایی موزون، با دست‌هایی که موازی به پاهایش حرکت می‌کرد، به سمت میز آمد.

می‌دانستم هر لحظه، ممکن است یک خالی بندی بزرگ به راه بیندازد و همه را با لبخندهای جذاب و مرموزش مجذوب خود کند.

دست به سینه، به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم. به شکل عجیبی احساس حماقت می‌کردم. حسی در درونم می‌گفت اگر زودتر نجنبم، جوزف قصر و ساکنینش را جوری به آتش خواهد کشید که جز پیکری جزغاله از شاهزاده گمشده احتمالی، برایم به جا نخواهد ماند تا به سرزمینم برنگردم.

جوزف، رقصیدن پاهایش را روی چمن‌های یخ زده پایان برد. خز سمور دور شانه‌هایم را اندکی بالا کشیدم و سعی کردم همان‌گونه که جوزف ادعای ناآشنایی با من را می‌کند، جوری وانمود کنم که انگار اولین بار است که او را می‌بینم.

او باتواضعی که از او بعید به نظر می‌رسید، جلوی شاه خم شد. سر کادوئیک چرخیده بود تا او را ببیند و من، مجبور بودم کمی سرم را به چپ مایل کنم تا بتوانم از میان کله‌های سر کادوئیک و شاه، چهره جوزف را ببینم.

او این‌گونه به حرف آمد:


romangram.com | @romangram_com