#سلطنت_اغواگران_پارت_94
او همیشه به گونهای حرف میزد که انگار، در اضطرابی که مثل خوره شیرهی جانش را میمکد، ترسیده و محتاط به سر میبرد. سرم را به دو طرف تکان دادم. دستم را روی لباس بلند سفید رنگم که انگار پارچهاش اضافه آمده و خیاط برای این که اسراف نکرده باشد، آن را به دامن لباسم وصله کرده بود، کشیدم. هر چند، با این موضوع که قسمت پشتی لباسم، با کشیده شدن پشت سرم، به عنوان ابزاری برای نظافت راهروها مورد استفاده قرار گیرد، مشکلی نداشتم اما باز هم این که نمیتوانم مثل همیشه آزاد و رها حرکت کنم، باعث ناخشنودیام میشد.
نفسم را جوری به بیرون فوت کردم که پنداری، تمام بارهای کرهی زمین را بر دوش میکشم. سپس در حالی که با قدمهای آهستهام، به سمت باغ پشتی قصر حرکت میکردم، به صدای خشخش کشیده شدن دامنم روی زمین گوش فرا دادم و لبی تر کردم. روشنایی عصرگاهی، چشمم را زد. شفق در افق، رو به افول بود و شاخههای بیبرگ درختان که هر کدامشان، دهها فوت به بالا قد کشیده بودند، با ریتمی یک نواخت با باد حرکت میکردند.
با خروج از مسیر، دهها خدمتکاری که برای ادای احترام، پشت سرم ایستاده و منتظر مانده بودند تا از مسیر خارج شوم و به خود اجازهی سبقت از یک شاهدخت را نداده بودند، مثل مور و ملخ بیرون ریختند. به آرامی، از پنج پلهای که به پایین راه داشت و پیوند دهنده، میان قصر و باغ پشتی بود، پایین آمدم. این در حالی بود که مراقب بودم روی پلههای صیقلی و سنگی، سر نخورم و اسباب خندهی خدمتکاران را فراهم نیاورم.
همه چیز را تمام شده میدیدم. دیگر، هم ادموند و هم ریچارد، از هویت اصلی من و دلیل بودنم در قصر خبر داشتند و با وجود این که تا حد زیادی، از این که مجبور نیستم شاهزادهی مورد نظر را با دست و پای بسته راهی تاج و تختش کنم، باز هم حس میکردم بزرگترین راز زندگیام فاش شده است.
ریچارد و ادموند را، خارج از قصر ترک کرده و به اتاقم نزد آرایشگر و خدمتکارانم آمده بودم که همه جا را وجب به وجب، به دنبالم زیر و رو کرده بودند و مجبور شدم نگاههای نگران و حتی خشمگین خدمتکاران را به جان بخرم. هیچگاه گمان نمیکردم ایان را ملاقات کنم. تصویر او را، در اتاق بانو مارتا دیده بودم و زمانی که ریچارد و ادموند را بعد از ترک آنجل در جنگل و پی بردن به ارتباط میان شاه هلگارد و نوربرت تا کلبه تعقیب کردم، از ملاقات با آن مرد دچار حیرت شده بودم. هر چند به نظر میآمد ایان مرا میشناخت.
این که از کجا و چگونه را هیچگاه نفهمیدم. اگر پایم روی برف سر نمیخورد و روی سطل جلبک گرفته روی ایوان نمیافتادم، محال بود که انسانی مثل ایان بتواند متوجه حضورم شود. حتی با وجود حفاظهای بیشماری که اطراف خانه کار شده بود تا هر غریبهای را از آنجا دور کند. هنوز هم، از این که چگونه ریچارد توانست خانهی ایان را پیدا کند، در تعجب بودم.
پیدا کردن یک کلبهی مخفی شده با طلسم اغواگرها، حتی برای اغواگری به قدرتمندی من نیز، جزو محالات بود و تا زمانی که شخص طلسمکننده نمیخواست، کسی نمیتوانست کلبه را رویت کند و اگر طلسم توسط مارتا اجرا شده و مارتا مرده بود، چگونه ریچارد توانست آنجا را پیدا کند؟ از فکر زنده بودن مارتا، موج سردی در ستون فقراتم پیچید. آرتور میتوانست خواهرش را زنده گذاشته باشد؟
تعداد حضار در جشن کم بود و این موضوع، تا حدی مرا دلگرم میکرد ولی دقایقی بعد که اشرافزادههای خوشلباس، دست در دست همسرانشان از هاله نورانی بیرون آمدند و به ضیافت پیوستند، فهمیدم که کور خواندهام. زمانی که شام در حال سرو شدن بود، کنار ادوارد و دو صندلی دورتر از شاه که در صدر میز نشسته بود، جای گرفته بودم.
ادوارد، در تمام طول شام به نقطهای روی میز زل زده بود و هر ازگاهی تکهای از گوشت نیمپز خوک را در دهان میگذاشت و جوری میجوید که گویی دارد دشمنانش را تار و مار میکند. شاید هم با فکر به این که سر من را میان دندانهای آسیابش خرد میکند، به خود تسلی میداد تا وجودم را تحمل کند. هر چند نقطه غیرقابل تحملی در خود، جز غرغرو بودن و اندکی خشونت افسار گسیخته نمیدیدم.
میتوانستم ادوارد را درک کنم که یک ازدواج اجباری و از روی سیاست، تا چه حد میتواند عذابآور باشد، با این حال، نمیگذاشتم خشمش را بر سرم خالی کند و زمانی که نوشیدنیاش را به عمد روی پارچهی سفید لباسم خالی کرد، چنگالم را جوری در ران پایش فرو کردم که برای لحظهای، با چشمان از حدقه بیرون زده به روبهرویش خیره شده بود و بعد مثل پلنگی وحشی، که هر آن ممکن است صورتم را با چنگالهایش نقاشی کند، نگاهم کرد و من هم متقابلاً به گونهای ابرو در هم کشیدم و چشمانم را تنگ کردم که انگار، ارث پدرم را خورده است.
نزاع میانمان را کسی نمیدید. همه، روی ظرف غذایشان چنبره زده بودند و سعی میکردند با لیسیدن ته ظرفشان هم که شده، از اسراف بپرهیزند و به گونهای از آشپز تشکر کرده باشند. جامهایشان، پی در پی پر و خالی میشد و قهقهههایشان سکوت شب را میشکست.
خیلی طول نکشید تا خدمتکاران، به سرعت میز را از ظرف و جام، خالی و ظروفی طلایی از میوههای زمستانه را جایگزین کنند. سعی کردم دیگر چشم در چشم ادوارد نشوم. هر چند که از جدال با او، احساس سرزندگی و شادابی زایدالوصفی میکردم اما شأن خودم را با دعوایی بیمعنی پایین نمیآوردم؛ هر چند که در ظاهر یک انسان بوده باشم ولی ادوارد دست بردار نبود.
ادوارد، در حالی که پرتقالی را در دست راست و چاقویی را در دست دیگرش گرفته بود، تهدیدوارانه نگاهش را میان من و چاقو میگرداند. میدانستم او جرئت ضربه زدن به من، با آن چاقو را ندارد. او یک مبارز نبود؛ بیشتر، تربیت شده بود تا چگونه یک پادشاه مقتدر و سیاستمداری قابل باشد. با این حال، به خوبی می دانستم که اگر تنها بودیم، با دستانش خفهام میکرد.
توجهی به او نکردم و گذاشتم تا میتواند برایم ادا در بیاورد. او نیز انگار فهمید به اندازهی یک پشه، برایش ارزش قائل نمیشوم که از خیر تهدید کردنم گذشت، صندلیاش را کمی به چپ و دور از من چرخاند و سرگرم حرف زدن با پدرش شد. نگاهم را روی چشمان آبی شاه ثابت نگه داشتم. ای کاش میتوانستم افکارش را بخوانم.
romangram.com | @romangram_com