#سلطنت_اغواگران_پارت_93

او سعی کرد لبخند بزند اما تنها صورتش کش می‌آمد. نمی‌توانستم احساساتم را سازماندهی کنم. اگر من، همان دورگه‌ای بودم که شارلا به دنبالش بود، صاحب یک پدر می‌شدم! چیزی که از چهار سالگی از آن محروم شده بودم و یک تاج و تخت، متعلق به من می‌شد اما همه‌ی این‌ها، ارزش بر هم زدن زندگی عادی‌ام را میان انسان‌ها، قطع شدن دوستی‌ام با ریچارد که برایم همچون برادر بود و یا جدا شدن از زندگی طبیعی و برادرم دومینیک را داشت؟

با کلافگی دستم را میان موهایم فرو بردم و در برابر میلم برای کوبیدن سرم به میز، مقاومت کردم. در عوض، لیوان قهوه را در دست گرفتم و جرعه‌ای نوشیدم. حتی شیرینی قهوه نیز نتوانست، افکار تلخ را از ذهنم بزداید و می‌دانستم تا زمانی که شارلا بفهمد چه کسی همان شاهزاده‌ای است که دنبالش می‌گشت، آرامش نخواهم داشت.

من و ریچارد، در حالی که در سکوت در افکارمان غرق بودیم، پشت سر شارلا از در خارج شدیم. شک نداشتیم که ریچارد تا زمان رسیدن به قصر، دست از سر شارلا بر نخواهد داشت و او را با سوالاتش کلافه خواهد کرد. نیم‌نگاهی به گل‌های سمی روی نرده‌های بالکن انداختم و پشت سر ریچارد، از در خارج شدم که دستی روی شانه‌ام قرار گرفت.

چرخیدم و با چهر‌ه‌ی زمخت و آفتاب‌سوخته‌ی ایان روبه‌رو شدم. در بدو ورود به این کلبه، او را آهنگر- اغواگر-هیولا-انسان می‌نامیدم و حال می‌توانستم او را آهنگر-انسان-ایان-پدر صدا بزنم. او لبخندی زد که ریش‌هایش را اندکی از هم فاصله داد:

-کمانی که می‌خواستی رو برات می‌سازم...

«فصل دوازدهم»

•جوزف مرا به جنون می‌رساند!





«شارلا»

تا به حال احساس کرده‌اید که قرار است اتفاق ناگواری رخ دهد؛ حسی در درونتان، مثل ضربان به تپش بیفتد، خون در رگ‌هایتان منجمد و مسیر تنفستان سد شود؟ من، زمانی که به همراه ندیمه‌ی کم‌حرف و سر به زیرم، کاترین، در مسیر هاله‌ی نورانی حرکت می‌کردم، چنین حسی داشتم و کم‌کم حالم داشت به هم می‌خورد.

هاله نورانی، اصلی‌ترین مسیر در قصر، به شکل یک بعلاوه بزرگ بود که در چهار جهت جغرافیایی، تا چهار دروازه‌ی اصلی در هر سمت کشیده می‌شد. مسیر جنوبی هاله، مستقیما به باغ پشتی راه داشت و در آن وقت از روز، که عصری زمستانی و دلگیر بود، تاریک و منجمد حس می‌شد.

دستم را با حالتی خواب‌آلود، روی چشمان آرایش شده‌ام کشیدم. احساس سنگینی پلک‌هایم، ناشی از دقیقه‌هایی بود که آرایش گرم، صرف آراستن چشمانم کرده بود و امیدوار بودم رنگ نقره‌ای روی پلک‌هایم، با مالیدن انگشتم به چشمانم، به شکل مسخره‌ای پخش نشده باشد. پلک‌هایم را برای ثانیه‌ای کوتاه بستم که مارگارت، با صدای جیرجیر مانندش زمزمه کرد:

-بانو اتفاقی افتاده؟


romangram.com | @romangram_com