#سلطنت_اغواگران_پارت_92



ریچارد آب دهانش را قورت داد و تکرار کرد:

-من، ادموند یا آنجل...

آهنگر، که به نظر می‌رسید حال روحی مساعدی نداشته باشد، با صدای ضعیفی گفت:

-بچه‌ی من و مارتا پسر بود، نه دختر...

بنابراین آنجل از لیست خط زده می‌شد. برای لحظه‌ای، من و ریچارد، به یک‌دیگر خیره شدیم. یکی از ما دو نفر، پادشاه به حق اغواگرها و فرزند این مرد بودیم. بی‌اختیار، نگاهم به سمت شومینه کشیده شد، جایی که عکس مارتا، همسر ایان و خواهر آرتور کشیده شده بود. چهره‌اش آشنا نبود؟

ایان، نگاهش را به خطوط روی میز دوخته بود و بعد از نگاهی دلتنگ به من و ریچارد، دیگر سر بلند نکرده بود. شارلا که به نظر نمی‌رسید متوجه جو احساسی میانمان شده باشد، پوفی کشید و گفت:

-من دیگه باید برم... امشب مراسم معارفه‌ست... باید حاضر شم...

ریچارد، با جدی‌ترین لحنی که از او سراغ داشتم، با صدایی که انگار، از قعر چاه شنیده می‌شد، گفت:

-چطوری می‌خوای بفهمی اغواگری که دنبالشی منم یا ادموند؟ اصلا از کجا معلوم که ما اغواگر باشیم؟

شارلا که نیم‌خیز شده بود تا بلند شود، با بی‌میلی نشست و گفت:

-من می‌تونم اغواگرها و دورگه‌ها رو تشخیص بدم... هم تو و هم ادموند دورگه این.

و برای اطمینان بیشتر افزود:

-من اشتباه نمی‌کنم... خب... ادموند شبیه مارتاست و خود تو شبیه ایان... این یکم کار رو سخت‌تر می‌کنه، ولی نگران نباش... تا آخر این هفته به خودت میای و می بینی نشستی رو تخت پادشاهی اغواگرها و سلطنت می‌کنی...


romangram.com | @romangram_com