#سلطنت_اغواگران_پارت_89
-بچهی مارتا...
مارتا، نامی که به شدت برایم آشنا بود. در عرض چند ثانیه، به یاد آوردم که این نام را کجا شنیدهام. در خوابهایم و زمانی که «آرتور » بودم. مارتا، خواهر آرتور بود. کسی که عاشق یک انسان شده بود. چهرهی آهنگر در هم رفت و سرش را پایین انداخت. شارلا با تأسف سری تکان داد و آهنگر که متوجه شده بود من و ریچارد، چیزی نفهمیدهایم، گفت:
-مارتا همسرم بود...
به سرعت گفتهی آهنگر را در مغزم بررسی کردم. با این حساب، مرد جوانی که آرتور در خوابم دنبالش کرد، ایان بود. اما من هنوز نمیفهمیدیم که چرا باید خوابهای مربوط به آرتور، از آهنگر و همسرش را ببینم. ریچارد که از هیچ چیز خبر نداشت، با حالتی جدی پرسید:
-مارتا کیه؟ چرا اومده بودی دنبال بچش؟ خودش کجاست؟ چرا یه اغواگر باید توی قصر ما باشه؟
شارلا صبورانه پاسخ داد:
-مارتا خواهر پادشاه ما بود... که مرد...
ریچارد به سرعت پرسید:
-شما پادشاه هم دارین؟
شارلا لبخند مسخرهای زد:
-نه، توی غار زندگی میکنیم! ما خیلی از شما متمدنتریم...
ریچارد باتمسخر پرسید:
-اگه تمدن توی خوردن خون انسانها خلاصه بشه، شکی نیست که شما متمدنتر از مایین...
آهنگر، که احتمالا میدانست اگر ساکت بماند، دعوایی میان آن دو شکل میگیرد، به میان صحبتشان پرید و گفت:
romangram.com | @romangram_com