#سلطنت_اغواگران_پارت_88

-شارلا تا کی می‌خوای انکارش کنی؟ این پسر تو رو می‌بینه...

و به شکل عجیبی به ریچارد نگاه کرد. سپس نگاهش چرخید و روی من ثابت ماند. چشم‌هایش می‌درخشیدند. او با مکثی کوتاه پرسید:

-تو هم می‌بینیش؟

سرم را به تأیید تکان دادم که آهنگر، به سمت آلبا چرخید و عمیق نگاهش کرد. ابروی راستم ناخودآگاه بالا رفت که آهنگر، با حالتی ناتوان به میز پشت سرش تکیه داد و پتک آهنی از دستش رها شد.

-خدای من...

ریچارد آه‌کشان، دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و بی‌هدف یک دور، دور خودش چرخید. با پای راستش روی کف چوبی خانه ضرب گرفت و آلبا، حق به جانب نگاهش را میانمان چرخاند. ده دقیقه‌ی بعد من، ریچارد، آهنگر و آلبا، دور میز دایره‌ای شکل وسط اتاق نشسته و در سرمای گزنده بیرون از خانه، لیوان‌های فلزی با بدنه داغ از گرمای قهوه درونش را میان دستانمان گرفته بودیم. همه سکوت کرده بودند که جو پر تنش، با سرفه‌ی آهنگر از بین رفت. او گفت:

-بهتره خودت رو معرفی کنی شارلا...

دستان شارلا دور لیوان محکم شدند. به نظر نمی‌رسید سوزش دستانش را متوجه شود. او لبی تر کرد و در حالی که همچنان مردد بود، گفت:

-من شارلام... یه اغواگر...

انگار صحبت در این مورد برایش سخت بود.

-من ماموریت دارم تا کسی رو بین انسان‌ها پیدا کنم...

آهنگر کمی به جلو خم شد:

-کی رو؟

چهره‌ی سخت شده آلبا یا همان شارلا، با حالتی اندوهگین، اندکی از هم باز شد:


romangram.com | @romangram_com