#سلطنت_اغواگران_پارت_87
-خفه شو! گندتون بزنن!
پیش از آن که ریچارد بتواند پاسخ دهد، آهنگر پیشقدم شد و تهدیدوارانه گفت:
-دعواهاتون رو ببرین بیرون از خونهی من... با هر سه نفرتونم...
او به نظر بیاعصاب و مشوش بود و با حالتی پریشان احوال، شقیقهاش را میمالید. او رو به آلبا چرخید و گفت:
-من خیلی وقته خودم رو از هر مسئلهای که به اغواگرها مربوط میشه، کنار کشیدم... نمیفهمم چرا اینجایی...
پشت ریچارد به من بود، با این حال میتوانستم لبخند پیروزمندانهاش را تصور کنم:
-هه! تو یه اغواگری!
آلبا به سمت ریچارد چرخید:
-نمیتونی ثابتش کنی... پدرت حتی وقتی ادموند و آنجل بهش گفتن که چهرهای که از من میبینن با چیزی که توی نقاشی کریستوفر دیده میشه فرق داره، هم باور نکرد...
و واقعیت همین بود. شاه، هیچ عکسالعملی به این موضوع نشان نداده بود. مسئلهای که میتوانست خطرناک و جدی باشد. در حقیقت، حتی این فکر به ذهنم خطور کرده بود که شاید شاه هلگارد، در این موضوع با شاهدخت آلبای قلابی همدست باشد. ریچارد اینبار از آهنگر پرسید:
-تو از کجا میشناسیش؟ اگه اون واقعا شاهدخت کشور آستریال بود، تو نباید میشناختیش... اون کیه؟
و آلبا فریاد کشید:
-ایان باید با هم حرف بزنیم...
دست به سینه، به مبل تکیه داده و منتظر بودم تا جدال میانشان به پایان برسد تا بتوانم بدون داد و فریاد، حرف بزنم. آهنگر گفت:
romangram.com | @romangram_com