#سلطنت_اغواگران_پارت_86

فک آلبا منقبض و دستانش مشت شد. او نگاه تندی به آهنگر انداخت و گفت:

-باید با هم حرف بزنیم...

آهنگر به نظر پریشان و ناراضی از وضعیت پیش آمده بود. او سری تکان داد و در حالی که به پلکان مجاور شومینه اشاره می‌کرد، گفت:

-از این طرف...

در واقع، او حتی نپرسید که آلبا آنجا چه کار می‌کند و حتی برای گفتگو با او، امتناع نکرد. به نظر می‌رسید او را می‌شناسد و از تجدید دیدار با او، خوشحال نیست. از جا بلند شده بودم که ریچارد اعتراض کرد:

-اینجا چه خبره؟ آلبا... تو اینجا چی کار می‌کنی؟ دنبال ما بودی؟ تو چه حرفی با آهنگر داری؟

آلبا، باخشونت گفت:

-به تو ربطی نداره!

ریچارد عقب‌نشینی نکرد و در حالی که لحظه‌به‌لحظه جلوتر می‌رفت، گفت:

-چرا به من ربط داره... من می‌دونم که تو آلبا نیستی... چهره‌ای که بقیه می‌بینن، با چیزی که من می‌بینم متفاوته...

آلبا انکار کرد:

-این‌طور نیست!

-چرا هست! تو یه جادوگری... یا حتی یه اغواگر... ببینم با آلبای واقعی چی کار کردی؟ چی از ازدواج با برادرم نصیبت میشه؟ می‌خوای ملکه بشی؟

آلبا فریاد زد:


romangram.com | @romangram_com