#سلطنت_اغواگران_پارت_85

به نظر بعید می‌آمد شاه هلگارد، دوست کسی باشد که با یک اغواگر ازدواج کرده و در اعماق جنگل، با آهنگری روزی می‌گذراند. شاید مثل من و ریچارد، دوستان ایام جوانی بوده‌اند. از تصور این که من نیز، روزی به سرنوشت آهنگر دچار شوم، اخم کردم. نیم نگاهی به ریچارد انداختم. اگر ظاهر هلگارد در جوانی گول‌زننده بوده است، ریچارد نیز می‌تواند وقتی به سن پدرش برسد، ظالم شود؟

با صدای شترق افتادن چیزی، هر سه نفرمان به سمتی که صدا از آن می‌آمد، چرخیدیم. صدا، از دیوار روبه‌روی شومینه و سمت چپمان شنیده می‌شد. بیرون از خانه زیر تنها پنجره‌ی سالن، کسی داشت جاسوسی‌مان را می‌کرد؟ آهنگر از جا بلند شد و در حالی که به سمت پنجره می‌رفت، پتک بزرگی را از روی میز وسط سالن قاپید. ریچارد پرسید:

-به نظرت کسی رو فرستادن تا تعقیبمون کنه؟

شانه‌ای بالا انداختم.

-شاید... با وراجی‌های تو، من صدای قدم‌های خودمم نمی‌شنیدم...

ریچارد بیشتر در مبل فرو رفت. آهنگر، اشاره‌ای به من و ریچارد کرد و من، با صدای بلندی تظاهر کردم که در حال بحث با ریچارد هستم:

-ولی به نظر من یه آهنگر، هیچ تقصیری توی کشته شدن افراد نداره... اگه این جوری بود، اونا الان یه مشت قاتل بودن...

ریچارد که معنی اشاره‌ی آهنگر را کمی دیر متوجه شد، ابتدا کمی تته‌پته کرد و در آخر گفت:

-هیچ‌وقت فکرشم نمی‌کردم که آهنگری، این قدر دنگ و فنگ داشته باشه...

آهنگر پاورچین‌پاورچین زیر پنجره نیم‌باز که احتمالا توسط همان شخص بیرون خانه، برای استراق سمع گشوده شده، کمین کرده بود. ریچارد این‌بار گفت:

-این نوشیدنی‌ها عالی هستن جناب آهنگر! ممنون از مهمون‌نوازی گرمتون!

هیچ نوشیدنی‌ای در کار نبود. اشاره‌ی مستقیم ریچارد به مهمان‌نواز نبودن آهنگر را نادیده گرفتم و به آهنگر نگریستم که به یک‌باره از جا بلند شد و تمام هیکلش را به پنجره کوبید که در نتیجه، پنجره‌ی دو لنگه کاملا باز و به دیوار کوبیده شد و یقه‌ی شنل کسی را در مشت‌های فولادینش گرفت. در کمال تعجب من، ریچارد و احتمالا خود آهنگر، آن شخص جیغی زنانه کشید و سعی کرد در برابر آهنگر، که تلاش می‌کرد او را از پنجره به داخل خانه بکشد، مقاومت کرد. آهنگر اعتنایی نکرد و او را کاملا به درون خانه کشید.

جثه‌ای لاغر پوشیده در شنل، کف خانه افتاد و به سرعت سعی کرد از حالت پیچیده شده در شنلش بیرون بیاید. وقتی که او، روبه‌روی آهنگر ایستاد و با چهره‌ی سرخ از خشمش غرید، من و ریچارد از تعجب دهانمان باز ماند. شاهدخت آلبا، با بلوزی پشمی و شلواری گشاد، آنجا ایستاده بود و ما را نگاه می‌کرد. با وجود مندرس بودن لباس‌هایش، بی‌شک خودش بود. ریچارد از جا بلند شد اما پیش از آن که چیزی بگوید، گفتم:

-ما رو تعقیب می‌کردین بانوی من؟


romangram.com | @romangram_com