#سلطنت_اغواگران_پارت_78
هیچگاه فکرش را هم نمیکردم که ریچارد، زمانی بتواند تا این حد دیوانهوار رفتار کند. شک نداشتم زمانی که اثرات گرده آن گل از بین بروند، تمام حرفهایی که میزد را انکار خواهد کرد. آهنگر که از پاگرد گذشت و خود را به ما رساند، تابی به ریش قهوهای رنگش داد و در حالی که روبهروی ریچارد زانو میزد، سری تکان داد و گفت:
-اون گلها یادگاری همسرمن... اونا یکی از راههایی هستن که بقیه رو از اینجا دور نگه داره...
و مستقیماً نگاهم کرد؛ طولانی و بدون پلک زدن. او ادامه داد:
-چشمای اون هم خاکستری بودن... تو من رو یاد اون میندازی...
او شیشهای قهوهای رنگ را از جیبش بیرون کشید و کمی از مایع بدبوی درونش را به کف دستش پاشید. خود را بالا کشید و در حالی که دستش را به زانوی ریچارد تکیه داده بود، دستش را زیر بینی ریچارد ثابت نگه داشت. ریچارد سعی کرد از این کار آهنگر جلوگیری کند اما آهنگر اعتنایی به امتناعش نکرد. آهنگر اشارهای به ریچارد کرد و گفت:
-زود باش... دستاش رو نگهدار...
پشت سر ریچارد ایستادم و شکمم را به پشتی مبل تکیه دادم. دستان ریچارد را که در برابر دست آهنین آهنگر، به ضعیفی دست یک کودک شش ساله بودند را گرفتم و ثابت نگه داشتم. ریچارد جملهای شبیه به «یکی میخواد من و تو رو از هم جدا کنه بانوی شیشهای من!» گفت که کمکم، صدایش تحلیل رفت و بیحال از تقلا برای آزاد کردن دستانش، دست کشید. آهنگر که دستش را پایین برد، باتردید دستان ریچارد را رها کردم و از مبل جدا شدم. آهنگر کف دستش را با پیراهن روغنآلودش، پاک کرد و در حالی که به مبلی که ریچارد رویش به خواب رفته بود، اشاره میکرد، گفت:
-بشین... الان میام...
با وجود این که او، به احتمال زیاد ریچارد را درمان کرده بود، باز هم در آن خانه احساس ناامنی میکردم. حسی از این که کسی دارد نگاهم میکند، آزارم میداد که نقاشی سیاه و سفیدی روی شومینه، توجهم را جلب کرد. نقاشی، به شکل هنرمندانهای چهرهی زنی را ترسیم کرده بود که لبخند میزد. کمی سر جای گرم و نرمم روی مبل نیمخیز شدم تا نقاشی را بهتر ببینم. بیشک، زن زیبایی بود. شاید همسر آهنگر بود. کسی که آهنگر، چشمهای مرا شبیه به چشمانش میدید.
خیلی طول نکشید که آهنگر، از دری که روبهروی مبل قرار داشت، وارد شد. او برخلاف قبل، ظاهر عبوستری را به خود گرفته بود و بیشک از وجود دو مهمان ناخوانده در خانهاش، خوشحال نبود. او دست به سینه، روی صندلی راحتی روبهرویمان نشست و در حالی که به ریچارد غرق در خواب مینگریست، گفت:
-میتونم کاری براتون انجام بدم؟
نفس عمیقی کشید. راه رفتنی را باید رفت!
-ما شنیدیم که شما آهنگرین...
آهنگر سرش را به تایید تکان داد. کاملا صاف روی صندلی نشسته بود و ریشهای قهوهای رنگش، در نور شعلهها روشنتر دیده میشدند.
romangram.com | @romangram_com