#سلطنت_اغواگران_پارت_77

-به خاطر اون گُله؟

و به گل آبی رنگ دیوانه‌کننده اشاره کرد. نفسم را به بیرون فوت کردم:

-آره.

او که پیش از این سعی می‌کرد با سد کردن راه ریچارد، مانع از ورود او به خانه‌اش شود، این‌بار شانه‌اش را گرفت و به داخل خانه کشاند. به نظر نمی رسید قصد آزار داشته باشد؛ خصوصا که در حال لبخند زدن به سخنان عاشقانه و اندکی خجالت‌آور ریچارد بود.

او گفت:

-شاید بتونم به دوستت کمکی کنم...

و من هم از خدا خواسته پشت سرش وارد کلبه شدم. کلبه جای دنجی بود. مخصوصاً در سرمای زمستان و در برف و بوران‌ بیرون از خانه، حالتی گرم و نرم و روشن داشت. صندلی‌های راحتی و کاناپه‌های قدیمی وصله‌دار، در جای‌جای سالن ورودی دیده می‌شدند. کف خانه نیز، همچون قسمت‌های دیگرش از چوب ساخته شده و برق می‌زد. نمی‌دانستم زنی در آن خانه زندگی می‌کند که همه‌جا تا حد قابل قبولی، از تمیزی می‌درخشد که آهنگر، ریچارد را روی مبلی در مجاور شومینه‌ی مشتعل نشاند. ریچارد خواند:

-فلورینای زیباروی من...!

اگر تو با من نباشی جهان را به آتش خواهم کشید...!

در حال نگاه کردم به دور و اطرافم بودم که آهنگر، با قدم‌های بلند و سنگینش دور شد. شک نداشتم اگر ریچارد در حالت عادی بود، می‌گفت:

«مثل مترسک اونجا واینستا... بیا بشین.»

با حالتی عبوس که ریچارد همیشه آن را به چهره‌ی پیرمردی غرغرو که از کمر درد می‌نالد، تشبیه می‌کرد، دست به سینه، نزدیک به ریچارد ایستادم که سرش را نود درجه رو به بالا چرخانده بود و در حالی که لبخندی ملیح بر ل**ب داشت، زیر ل**ب چیزی زمزمه می‌کرد. او تقریبا تا نیمه، در مبل بیش از حد راحتی کنار شومینه فرو رفته بود و به نظر می‌رسید در گرمای دلچسبی که از شومینه ساطع می‌شد، رویای قدم زدن با عشقش در باغ سلطنتی را در سر می‌پروراند.

چند لحظه بعد، آهنگر از پلکان چسبیده به دیواره‌ی پشتی کلبه، شرفیاب شد و همزمان، ریچارد در حالی که با حالتی مجنون‌وار در هوا بو*س*ه می‌زد، گفت:

-صدای قدم‌های عشق میاد!


romangram.com | @romangram_com