#سلطنت_اغواگران_پارت_76

او این را گفت و در عرض یک ثانیه مرا کنار زد. به سمت در خانه رفت.

-تق‌تق‌تق!

ریچارد در حالی که همچنان لبخند می‌زد، به شکل احمقانه‌ای به کمرش قر داد و با لحنی موزون گفت:

-به این میگن فی‌البداهه عمل کردن!

چشمانم گرد شده بودند و با دهان باز و دست خشک شده در هوا، به ریچارد خیره شده بودم که صدای قدم‌های سنگینی از پشت در به گوش رسید. نتوانستم هیچ عکس‌العملی به حرکت دور از انتظار و دیوانه‌کننده‌ی ریچارد نشان دهم و با قدم‌های بلند، خود را به او رساندم تا مبادا با تصور حضور عشق رویاهایش، در حرکتی فجیع هیولای آهنگر را بو*س*ه باران کند!

در باز شد و برخلاف تصور من که فکر می‌کردم الان است هیولایی شش پا، از در خارج شود و بگوید:

«اوممم شام و ناهار امروز با پای خودشون اومدن!»

مردی با پوست آفتاب سوخته که در شهری سردسیر مثل فیروینر عجیب و دور از انتظار بود، در آستانه‌ی در نمایان شد. او بلند و عضلانی بود و در عظیم خانه، برای او هم بزرگ‌تر از حد معمول به نظر می رسید. او موها و چشم‌هایی همرنگ پوستش داشت و نگاهش دوستانه به نظر نمی‌رسید.

-شماها کی هستین؟

او نگاهش را با ناخشنودی میان من و ریچارد چرخاند:

-چی می‌خواین؟

داشتم به شانسم لعنت می‌فرستادم که دقیقا امروز، می‌بایست حس لطیف ریچارد نسبت به گل‌ها فوران می کرد و به شکلی شاعرانه، آن گل‌های لعنتی را بو می‌کشید تا در آن لحظه، مثل دیوانه‌ها به آهنگر لبخند بزند و نتواند مثل همیشه اوضاع را کنترل و با زبان چرب و نرمش، اخم‌های آهنگر را از هم باز کند.

-خوب... اممم... ما... یعنی من...

آهنگر جلوی ریچارد را که سعی داشت با کله به خانه وارد شود و در حال صدا زدن «بانوی آفتاب»ش بود، گرفت و در حالی که باتأسف سر تکان می‌داد، گفت:


romangram.com | @romangram_com