#سلطنت_اغواگران_پارت_75

ریچارد عاشق‌پیشه را که زیر ل**ب غزلی به زبان آستریال را زمزمه می‌کرد، به سمتی کشیدم و سعی کردم از رفتنش به سمت گل‌ها جلوگیری کنم. ریچارد زیر ل**ب، به شکلی نامفهوم چیزی راجع به چشم‌های خاکستری و گربه مانند نامادری‌اش زمزمه می‌کرد. او را به دیواره‌ی کلبه چسباندم و با هر دو دست، شانه‌هایش را گرفتم و خشمگینانه به لبخندهای محبت‌آمیز و دل‌باخته‌اش نگریستم.

-نمی‌دونستم وقتی عاشق بشی، این قدر چندش‌آور میشی!

ریچارد چشمانش را با حالتی خواب‌آلود باز و بسته کرد و گفت:

-به نظرت اون هم منو دوست داره؟

چشمانم گرد شد:

-کـی؟!

پیش از آن که ریچارد بتواند با لبخند مکش‌مرگ‌‌مایش پاسخ دهد، صدای گرومپ بلندی از درون خانه به گوش رسید. با ناخشنودی نگاهی دیگر به ریچارد انداختم و گفتم:

-ریچارد واقعا الان وقت این دیوونه‌بازی‌ها نیست... ما باید یه جوری بریم تو...

ریچارد خندید:

-تو خونه چه خبره؟

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم را کنترل کنم:

-تو فکر کن عشق رویاهات اون توئه...

در حقیقت، هیولایی خونخوار درون خانه بود. ریچارد لبخندش را تا بناگوش امتداد داد:

-بریم تو؟ خوب می ریم تو!


romangram.com | @romangram_com