#سلطنت_اغواگران_پارت_74

کلبه، در بزرگی داشت که مرا به یاد درهای خانه‌ی مریال می‌انداخت که مریال، وجودشان را برای سهولت در رفت و آمد مهمانان غول‌پیکرش، لازم می‌دانست. آن در، تقریبا دو برابر بلندتر از من و از چوب ساخته شده بود. به نظرم عجیب بود که خانه‌ی یک آهنگر، از چوب و بدون هیچ فلزی ساخته شده باشد. فکرم را بر زبان آوردم:

-شاید اشتباه اومده باشیم!

ریچارد شانه‌ای بالا انداخت، لبی تر کرد و گفت:

-شاید... الان می‌فهمیم...

روبه‌روی در ایستاده بودیم و این‌پا و آن‌پا می‌کردیم. سطلی یخ زده از آبی سبز رنگ، کنار در، روی ایوان بود. ریچارد در حالی که با علاقه عجیب و دور از انتظارش نسبت به گل‌ها، روی یکی از گلدان‌ها خم شده بود و دستش را روی برگ‌ها می‌کشید، گفت:

-نقشه‌ت چیه؟ چطوری بریم تو ؟

دست دستکش پوشم را روی در گذاشتم و فشار دادم. طبیعتا بسته بود و به راستی نمی‌دانستم چه نوع ورودی به خانه‌ی یک آهنگر [اغواگر-هیولا-انسان] می‌تواند دوستانه به نظر برسد.

-ریچارد داری چی کار می‌کنی؟

ریچارد در حالی که گل‌های آبی رنگ را بو می‌کشید با لبخند گفت:

-تا تو نقشه می‌کشی، من با این خوشگلا کار دارم...

چهره‌ی ریچارد، مرا به یاد عاشقان خجسته‌دلی می‌انداخت که از جنون عشق، سر به بیابان عاشقی نهاده باشند و به هر چیز کوچکی عشق ورزند.

-حالت خوبــ...

با دقت در نوع آن گل‌ها، دیگر نتوانستم حرفم را ادامه دهم. با این که نام آن نوع گل را به خاطر نمی‌آوردم، به خوبی می‌دانستم که از گل‌های زمستانه‌ای است که گرده‌های دیوانه‌کننده دارند. هر چند دیوانگی موقتی بود، با این حال نتوانستم پایم را با حرص، به سطل جلبک گرفته نکوبم و در حالی که به زمین و زمان فحش می‌دهم، با دهانی پوشیده شده توسط آستین ردایم برای جلوگیری از ورود گرده‌ها به مجاری تنفسی‌ام، به سمت ریچارد نروم تا بیش از این، گرده‌های نفرت‌انگیز آن گل زیبا را استشمام نکند.

-فقط همین کم بود...


romangram.com | @romangram_com