#سلطنت_اغواگران_پارت_73
از آنجایی که هیچ آهنگر، اسلحهساز و حتی شاگرد اسلحهسازیای قبول نمیکرد برایم کمانی بسازد و شاه هیچ یک از کمانهای ارزشمندش را در اختیارم نمیگذاشت، به ناچار دست به دامان شایعات و اخبار نامعتبر شده بودیم که میگفتند در قسمتی از جنگلهای آلنور، آهنگر ِ کمانساز تکدستی زندگی میکند که میتواند بهترین سلاحها را تولید کند. شایعات چیزی مبنی بر عجیب بودن آن مرد هم میگفتند. در حقیقت، برخی از شایعهها میگفتند کسی که ما، از صبح آن روز به دنبالش وجببهوجب جنگل را زیر و رو کرده بودیم، یک اغواگر طرد شده است.
به نظر میرسید همهی مسیرهای باریک و همه جای جنگل، شبیه به هم باشد و این موضوع که ریچارد، بدون کوچکترین نگرانی و در حالی که با بیقیدی لبخند میزد، جوک غیراخلاقی «صاحب مهمان خانه» را برای چندمین بار برایم تعریف میکرد و مثل همیشه از شدت خنده نمیتوانست لطیفهاش را به پایان برساند، باعث میشد با حالتی عصبی و نگران، پشت سر ریچارد در مسیرهای باریک حرکت و هرازگاهی زیر ل**ب غرولند کنم.
خورشید از میان شاخههای برهنهی درختان و پوشیده از برف جنگل، به سمت راست آسمان متمایل شده بود که ریچارد، با حالتی وحشیانه ساعدم را چسبید و پرحرارت گفت:
-ادموند اونجا رو!
نگاهم پایین کشیده شد و مقابلم، بزرگترین کلبهی جنگلی عمرم را دیدم. کلبه، تماما از چوب ساخته شده بود. دو طبقه با ایوانی که دور تا دور هر دو طبقهاش کشیده شده بود. خانه نمای دلپذیری داشت گلدانهایی از گلهای مقاوم در برابر سرما، در سراسر ایوانهای هر دو طبقه آویزان شده و شومینهای آجری، در سمتی از کلبه قد علم کرده بود و تا ارتفاعی بالاتر از کلبه کشیده میشد. دود ملایمی از دودکش خارج میشد و تبری با تیغهای ترسناک و براق، کندهی درختی را در وسط حیاط دایرهای شکل شکافته بود.
محدودهی کلبه وسیع نبود و در برخی قسمتها، درختان به درون حیاط پیشروی کرده بودند. گفتم:
-خیلی قشنگه!
ریچارد دست به کمر، نفس عمیقی کشید و سرش را به تأیید تکان داد. شنل سلطنتیاش را که گلدوزی نشان خانوادگی شاه را در بر داشت، روی شانه انداخت و سعی کرد از مرز درختان با ریشههای پیچخورده و غولپیکر، عبور کند. زودتر از او توانستم به درون حیاط کلبه راه یابم و به تصویر کدر کلبه، در پس بخاری که از دهانم خارج میشد، بنگرم. ریچارد در حالی که از تلاشهای مکررش برای عبور از میان درختان خسته شده بود، کنارم ایستاد و گفت:
-اگه بخوایم فرار کنیم، تا از بین درختا بگذریم گیر میوفتیم...
سرم را به تأیید تکان دادم و همزمان با این که به سمت کلبه قدم برمیداشتم، گفتم:
-تا اینجا اومدیم، بقیشم میریم...
حس همیشگی ورود به مکانهای ممنوعه، تلفیقی از هیجان، ترس و اضطراب در وجودم زنده شده بود. سکوت کلبه، به شکل تهدیدآمیزی ترسناک مینمود و پاهایم از سرما کمتوان شده بودند. ریچارد، زیر ل**ب انگار که خود را دلداری دهد، گفت:
-اون فقط یه آدمه... همهی اینا چرنده که میگن اون خطرناکه...
ریچارد، دیگر حس خشم و دشمنی بعد از مرگ مریال را نسبت به اغواگرها نداشت. با این حال نمیتوانستم پیشبینی کنم که در مواجهه با یک اغواگر، چه عکسالعملی از خود نشان میدهد. بنابراین سعی کردم تا جای ممکن، نزدیک به او حرکت کنم و دست چپم را روی خنجر همیشه متصل به کمرم، ثابت نگه دارم.
romangram.com | @romangram_com