#سلطنت_اغواگران_پارت_72

«ادموند»

حوالی ظهر بود که توانستیم خودمان را به خانه‌ی مریال برسانیم؛ در حقیقت، به باقی‌مانده‌هایی از خانه مریال. به نظر می‌رسید که خانه توسط هیولایی افسار گسیخته، از وسط نصف شده باشد. خانه‌ی چوبی، انگار بعد از مرگ مریال، پوسیده و رو به ویرانی رفته بود. با نارضایتی به منظره‌ی پیش رویم نگریستم. آنجا، بیشتر شبیه خانه‌ی ارواح بود و تجربه‌ای که در خانه اغواگرزده درون شهر که سر مریال، از پنجره‌اش آویزان بود کسب کرده بودیم، باعث می‌شد وسط حیاط پوشیده از برف بایستیم و بی‌هدف اطراف را نگاه کنیم. ریچارد مثل همیشه ثابت کرد که نمی‌تواند برای مدتی طولانی، ساکت بماند:

-ادموند... نظرت چیه بریم تو؟

در حالی که نگاهم روی پنجره‌ها و چهارچوب‌های شکسته می‌لغزید، پاسخ دادم:

-حرفشم نزن...

در کمال تعجب و شگفتی، ریچارد سری تکان داد و گفت:

-باشه... فکر کنم خونه‌ی کنار دریاچه، به اندازه کافی تجربه بدی بوده باشه... از کجا معلوم سر یکی دیگه رو اینجا پیدا نکنیم؟

او نفسش را آه مانند بیرون داد. به نظر می‌رسید دلتنگ عمه‌اش شده باشد.او با ناراحتی تکانی خورد و پاهایش را روی برف کشید و چرخید:

-بیا از اینجا بریم... اومدنمون اشتباه بود...

ریچارد، با سر فرو افتاده و قدم‌های ناموزونی که به سختی در برف بر می‌داشت، به طرف محدوده‌ی درختان عقب‌نشینی کرد. برای لحظه‌ای فکر کردم که خانه، از دور شدن ریچارد وا رفته است. شاید هم فقط من گمان می‌کردم که شخصی با سنگین‌ترین نگاه ممکن، از پنجره‌ای که معمولا مریال از آن برایمان دست تکان می‌داد، نگاهم می‌کند.

از سرما و یا از سنگینی نگاه آن شخص یا اشخاص، لرزه‌ای بر تنم افتاد. روی برف‌ها و روی پاشنه‌ی پا چرخیدم و پیش از آن که ریچارد را در میان درختان گم کنم، به سمتش حرکت کردم. برخلاف دستورات سلطنتی و قوانین روز که می‌گفتند، ورود به جنگل‌های آلنور با وجود حملات اغواگران ممنوع است، از بدو ورود تا به آن لحظه، چیزی نزدیک به ده نفر را دیده بودیم که با صورت‌های پوشیده و تبر به دست و همراه گاری، مشغول جمع‌آوری هیزم هستند. به احتمال بسیار زیاد، آن‌ها نه مرا می‌شناختند و نه حتی ریچارد را. با این حال، سعی می‌کردیم تا جای ممکن، با فاصله از آن‌ها حرکت کنیم و توجه کسی را جلب نکنیم. بعد از آن، تقریبا سی دقیقه در جنگل پیاده‌روی کرده بودیم که صبرم به پایان رسید و مشکوکانه پرسیدم:

-تو دقیقا می‌دونی داریم از کدوم سمت می‌ریم یا من اشتباه می‌کنم که راه رو بلد نیستی؟

ریچارد لبخندی پت و پهن به رویم زد و گفت:

-اگه مسیری که همه میگن درست باشه، الان باید اونجا باشیم...


romangram.com | @romangram_com