#سلطنت_اغواگران_پارت_71
آنجل شانهای بالا انداخت. او گفت:
-این دقیقا همون چیزیه که به خاطرش خبرت کردم.
کلاه شنلم را از سرم برداشتم تا سرمای هوا، به مغز در حال پختم برسد. لحظهای بعد، آن سه نفر از هم دور شدند. انسان، به سوی ما که در مجاورت پلکان سنگی ایستاده بودیم حرکت کرد و دو اغواگر، به سمت اعماق جنگل، جایی که دروازهی میان دو دنیا قرار داشت، پیش رفتند. در آخرین لحظه، قبل از این که ناپدید شوند، توانستم یکی از آنها را با فن به درد بخور تشخیص روح، بشناسم. چند شوک در یک روز؟ این عادلانه نبود!
اغواگر قوزدار، پیش از آن که بتوانم به هویتش پی ببرم، به درون جنگل هجوم برد. مطمئن بودم او، وجودم را حس کرده که دارم سعی میکنم روحش را کنکاش کنم و این مرا مطمئن میکرد که او را میشناسم که با آن سرعت گریخته بود. ولی شک نداشتم دیگری، نوربرت است. نوربرتی که برای ملاقات با من، طفره رفته و نامهای با دو کلمه برایم فرستاده بود. به یاد دروغهایی افتادم که نوربرت، در شبی که شاهدخت آلبای حقیقی را کشته بودم، به ریشم بسته بود و البته، او گمان نمیکرد بتوانم راست را از دروغ تشخیص دهم.
در آن لحظات سخت، به سختی میتوانستم خود را کنترل کنم. نوربرت، چنان دروغی به من گفته بود و من، داشتم از خشم میسوختم و دوست داشتم نامه «فقط نمیر»ش را به صورت «اگه میتونی جلوی این که بکشمت رو بگیر» به او برگردانم. همانجا ایستاده بودم و داشتم در ذهنم، برای نوربرتی که حس میکردم به من خ**یا*نت کرده است، خط و نشان میکشیدم که آنجل، لبهی شنلم را از میان درختچهها کشید و زمزمه کرد:
-بیا... عجله کن. داره میاد.
انسان، در حال نزدیک شدن بود. پاهایم را از میان انبوه درختچهها بیرون کشیدم و در حالی که هم چنان در استتار با محیط قرار داشتم، رو به آنجل گفتم:
-تو برو... من کار دارم.
او به سرعت سرش را تکان داد و از ترس دیده شدن توسط آن انسان، به سرعت دور شد. من، همانجا ایستاده بودم تا انسان، رد شود و بتوانم به دنبال ریچارد و ادموند بگردم و با وجود تعداد زیاد اغواگران خلافکار در آن نواحی، به سمت شهر راهیشان کنم.
انسان، باطمأنینه پلکان را به پایان رساند و دقیقا از مقابلم رد شد؛ جوری که اگر کلاه شنلش را برای آشکار نشدن هویتش، تمام و کمال روی سرش نکشیده بود، میتوانست گرمای نفسهایم را در آن سرمای سوزان حس کند. موهای نیمه سفید، چشمان گود افتادهی آبی رنگ، گونههای استخوانی و چهرهی آفتاب سوخته؛ او شاه هلگارد[Helgard]، شاه انسانها بود.
«فصل یازدهم»
•یک اغواگر میگوید که پدرم زنده است!
romangram.com | @romangram_com