#سلطنت_اغواگران_پارت_70

آنجل به آن سه نفر اشاره کرد و گفت:

-خوب نگاهشون کن... ببین کدومشون اغواگره؟

ل**ب‌هایم را بر هم فشردم و این‌بار، بانارضایتی و تنها برای آن که تلف کردن وقتم برای آمدن به آنجا را بی‌جواب نگذارم، گفتم:

-باشه...

و این‌بار، با نگاهی متمرکز، با قدرت تشخیص اغواگر از انسان، به آن سه نفر نگاه کردم. دو نفرشان اغواگر بودند و شعله‌های سبزی که هر اغواگر دیگری داشت، از وجودشان شعله می‌کشید. چنین شعله‌های سبز رنگی را تنها، اغواگران کامل در اختیار داشتند و دورگه‌ها چنین نبودند؛ تشخیص آن‌ها، سخت‌تر و دیدن شعله‌ی روحشان، کار هر کسی نبود. برای همین بود که تشخیص آن‌ها از انسان‌ها، به مهارتی بیش از توانمندی‌های یک اغواگر معمولی نیاز داشت.

-دو تا اغواگر دارن با یه انسان حرف می‌زنن... خب این خلاف قوانینه ولی کجاش عجیبه؟

آنجل، در حالی که با حالت عجیب و مرموزی لبخند می‌زد، گفت:

-فکر کنم اون انسان رو بشناسی... خوب نگاهش کن.

این‌بار، گردنم به سرعت چرخید تا بااشتیاق و کنجکاوی تازه متولد شده‌ام، هویت آن انسان را کشف کنم. چشمان اغواگران، کمی بهتر از چشم‌های انسان‌ها کار می‌کنند. بنابراین، با وجود آن مسافت طولانی، مجبور به استفاده از توانایی تشخیص روح شدم. روح هر انسان یا موجود دیگری، با دیگر هم نوعانش متفاوت است و هنگامی که بتوانید نیرویی در چنین سطحی داشته باشید، بلااستثنا روح هر یک از کسانی که ملاقات کرده‌اید، در خاطرتان ثبت خواهد شد؛ من، جزو دسته‌ای بسیار معدود از اغواگرانی هستم که در یک صده‌ی قبل، توانایی چنین کاری را داشتم.

تنها کاری که کردم، این بود که روی آن انسان تمرکز کنم و سعی کنم بفهمم روحش، متعلق به کدام انسانی است که با آن ملاقات کرده‌ام. لحظه‌ای، از خشم لرزیدم. آن انسان، بیشتر شبیه جاسوسی بود که اطلاعاتش را در اختیار اغواگران بگذارد و اغواگران، مطمئنا برای دانستن این‌که چه کسی در مسابقه‌ی پرتاب سنگ که از بازی‌های مرسوم در فیروینر بود، برنده شده است، از انسانی حرف نمی‌کشیدند. شاید هم آن انسان، داشت بامیل و اراده‌ی خودش با آن دو اغواگر تبادل اطلاعات می‌کرد. هر چه که بود، می‌دانستم اطلاعات آن انسان، همان چیزی است که دو اغواگر را تا آن جا کشانده است.

حدس می‌زدم، آن انسان می‌بایست یکی از ملازمان یا نگهبانان قصر باشد که در جلسات اضطراری دربار، پشت در گوش بایستد و وانمود کند دارد نگهبانی می‌دهد. ولی او کسی نبود که انتظارش را داشتم. در حقیقت، آن‌چنان از یافتن هویت آن انسان در شوک فرو رفته بودم که نزدیک بود قبل از آن که مغزم نتیجه‌گیری کند، پروازی حماسی را روی دره به سوی آن سه نفر تجربه کنم. آنجل، با حالتی متأسف، دو قدم دورتر از من سرش را تکان داد و گفت:

-تعجب کردی، مگه نه؟ واقعا براش متاسفم... تو می‌دونی با اغواگرها چی کار داره؟

به تته‌پته افتاده بودم و داشتم از حالت آرام و بی‌اعتنای آنجل کلافه می‌شدم.

-ولی اون چی کار به اغواگرها داره؟ اونا دشمنش هستن!


romangram.com | @romangram_com