#سلطنت_اغواگران_پارت_69

آنجل، ده دقیقه مرا دنبال خود کشید و در عمق جنگل فرو برد و در تمام این مدت، به پرسش‌های من درباره‌ی این که کجا می‌رویم، پاسخ نداد اما خوشحال بودم که او، همچنان مرا آلبا صدا می‌زند، نه شارلا.





بعد از گذشتن دقایقی طولانی و طاقت‌فرسا، به محلی رسیدیم که تعداد زیادی درختچه، تجمع کرده بودند. آنجل، در حالی که با شنلش صورتش را پنهان می‌کرد، زمزمه کرد:

-رسیدیم... صورتت رو بپوشون.

-اونجا چی هست؟

او با صدای هیس‌هیس مانندی پاسخ داد:

-الان می‌بینی...

هیچ مرگی را در خور آنجل نمی‌دیدم تا بتواند عصبانیت و کلافگی‌ام را از به دنبالش کشیده شد، تلافی کند. بنابراین، از تصور سر در حال جوشیدن آنجل درون دیگی مملو از سوپ پیاز، بیرون آمدم و در حالی که کلاه شنلم را روی صورتم می‌کشیدم، جلو رفتم. بی‌شک، اگر درختچه‌ها را با تمام قدرت نگرفته بودم، درون دره‌ای به ارتفاع چند صد فوت، یک سقوط تمام‌عیار و فراموش‌نشدنی کرده بودم. صدای هیس گفتن آنجل به گوشم رسید که می‌گفت:

-می‌خوای لومون بدی؟ ساکت باش.

جوری از میان درختچه‌ها نگاهش کردم که فهمید اگر یک کلمه‌ی دیگر حرف بزند، از همان‌جا به درون دره پرتش خواهم کرد و کار عاقلانه‌ی ساکت شدن و گوش دادن را در پیش گرفت. از میان درختچه‌ها، که دیواره‌ای به ضخامت یک فوت، در حاشیه‌ی دره ایجاد کرده بودند، خود را جلوتر کشیدم تا بهتر بتوانم مسئله‌ی مورد توجه آنجل را ببینم و در همان حال، مراقب بودم تا پایم را روی کپه‌ای علف نگذارم و احیاناً، به درون دره پرت نشوم.

زمانی که موقعیتم را میان درختچه‌ها تنظیم کردم و به استتارشان درآمدم [که آنجل را تا حد زیادی شگفت‌زده کرد] نگاهم را معطوف درون دره کردم. آنجا، زمینی ناهموار با درختان پراکنده بود. پلکانی سنگی، از چند قدم دورتر از جایی که ایستاده بودم، به درون دره راه داشت و مستقیما به کلبه‌ای مخروبه، درون دره می‌رسید.

نگاهم را یک‌بار دیگر در دره گرداندم تا چیز عجیبی ببینم و آن را دیدم. آنجا، کنار کلبه‌ی تخریب شده، سه نفر ایستاده بودند. دو نفر، قد بلند بودند و دیگری قدی کوتاه و هیکلی قوزدار داشت. آن‌ها، هر سه شنل‌هایی مندرس به تن و در حاشیه‌ی دره و در کنار کلبه، روبه‌روی یک‌دیگر ایستاده بودند و انگار، درباره‌ی مسئله‌ای صحبت می‌کردند. نگاهم را با حالتی بی‌تفاوت به چهره‌ی آنجل دوختم و در حالی که حس می‌کردم به دست دختربچه‌ای هفده ساله گول خورده‌ام، گفتم:

-خب که چی؟


romangram.com | @romangram_com