#سلطنت_اغواگران_پارت_68

از جا بلند شدم. می‌دانستم اگر بخواهم با آن وضع، تا جنگل‌های آلنور پیش بروم، احتمالا خودم را به کشتن می‌دهم. بی‌خیالش شوم؟ هرگز! مصمم بودم نگذارم چند تپه‌ی بی‌خاصیت شیب‌دار، مانع از رفتنم به جنگل‌های آلنور شوند!

برای این کار، از پشتیبانی طبیعت بهره بردم. از آن جایی که اغواگرها، گونه‌ای تکامل یافته‌تر از طبیعت‌زاده‌ها بودند، طبیعت به درخواستم پاسخ گفت و مسیر لغزنده‌ی تپه را برایم مثل حرکت روی یک سطح عمودی، سهولت بخشید. به چند ده یا چند صد تپه‌ی کوچکی که روبه‌رویم بود، چشم‌غره رفتم و در حالی که با گام‌هایی مصمم و محکم، به سمت جنگل‌های آلنور پیش می‌رفتم، سعی کردم هیاهوی خفه‌ای را که از شهر بر می‌خاست، نادیده بگیرم. سر و صدای جمعیت، از حرکت گله‌ای از مورچه‌های قرمز روی پوستم و فرو رفتن نیش‌هایشان هم آزاردهنده‌تر بود.

مدتی که به دور از هر فعالیت نظامی و جنگی گذرانده بودم، به ضررم تمام شده بود و به تمرینی سخت در چند روز متوالی احتیاج داشتم تا انرژی و توانمندی قبل را بازیابم. ساعتی بعد، تقریبا به جنگل‌های آلنور رسیده بودم که دو پیکر متحرک را جایی در همان نزدیکی دیدم که با وجود درختان بلند و در هم گوریده جنگل‌های آلنور، حرکتشان به سختی قابل تشخیص بود. ولی من آن‌ها را دیدم و در حالی که از شعله‌ور شدن جسمشان، به اغواگر بودنشان پی برده بودم، به آن سمت حرکت کردم.

یکی از روش‌های تشخیص اغواگر‌ها که عده‌ی کمی از اغواگرها و حتی انسان‌ها از آن بهره‌مند بودند، توانایی دیدن شعله‌ای سبز رنگ و مشتعل، اطراف اغواگرها بود. این‌گونه فکر نکنید که من، همیشه آن‌ها را مثل خوکی در کباب شدن ببینم! خیر، فقط زمانی که بخواهم آن شعله‌ها پدیدار می‌شوند که نیاز به سکوت و تمرکز حواس دارد.

از حضور دو اغواگر دیگر، آن‌قدر نزدیک به حاشیه‌ی جنگل و کنار شهری انسان‌نشین، تعجب کرده بودم ولی بعد، به یاد گزارشاتی افتادم که بعد از مرگ شاه آرتور، به دستم رسیده بودند. گزارشاتی مبنی بر این که عده‌ای اغواگر، بی‌توجه به قوانین تصویب شده توسط شاه آرتور، از آشفتگی پایتخت اغواگرها سواستفاده کرده، به مرزها تجاوز کرده‌اند، انسان‌ها را به قتل می‌رسانند و خونشان را می‌مکند.

از انزجار، چهره‌ام در هم رفت. اگر آن دو اغواگر، در فکر خرابکاری بودند، من به عنوان فرمانده‌ ارشد اغواگران، وظیفه‌ی خود می‌دانستم که آن‌ها را تا جای ممکن دور کنم. حتی اگر هیچ نیروی تحت فرمان و یا حتی شمشیری نداشته باشم.

من، بیشتر از تمام اغواگرهای کاملی که در زندگی دیده بودم، توسط طبیعت حمایت می‌شدم. دلیلش را نمی‌دانستم، تنها این را می‌دانستم که ارتباط مستقیمی با پدر یا مادرم دارد. پدر و مادری که هوراس[پدر جوزف و پدرخوانده‌ی من] هیچگاه درباره‌‌شان چیزی نگفته بود.

آن دو اغواگر، نزدیک به پانزده دقیقه، به سمت اعماق جنگل حرکت کردند و من، با حمایت طبیعت که صدای پایم را در سر و صدای پرندگان و خش‌خش برگ‌ها فرو می‌برد و در استتار با محیط قرار می‌داد، پشت سر آن دو نفر حرکت می‌کردم.

هیچ‌کدام از آن‌ها، کلاه شنل خود را بر نمی‌داشت تا بتوانم تشخیصشان بدهم ولی به نظر آن قدر بی‌تجربه بودند که نمی‌دانستند، در تعقیبشان به سر می‌برم. نزدیک بود از حرص و خشم، لگدی حواله‌ی درختی در آن نزدیکی کنم! زمانی که ادموند شروع به سخن گفتن کرد و نالید:

-ریچارد اون آهنگر اینجا نیست... باور کن!

نزدیک بود جلو بروم و خرخره‌ی جفتشان را بجوم که دستی مرا عقب کشید و آن موقع بود که فهمیدم من هم مثل ادموند و ریچارد، بی‌تجربه عمل کرده و متوجه تعقیب شدن توسط آنجل نشده‌ام. آنجل لبخند زد. دومین حرکتی که نباید در برخورد با من انجام می‌داد و آنجل این موضوع را نمی‌فهمید که وقتی دستش را روی شانه‌ام می‌گذاشت، دوست داشتم سرش را قطع کرده، درون چاهی از فضولات اسب بیندازم و قاه‌قاه بخندم! او زمزمه کرد:

-دنبالم بیا...

او دست مرا گرفت و به سمت راست هدایت کرد. جایی که از آن دو کله‌پوک، که نمی‌دانستم در آن اوضاع نابسامان و آشفته‌ی جنگل‌های آلنور، آنجا چه کار می‌کردند، تا حد زیادی دور می‌شدم. به هر حال، مهمتر از آن که به دنبال آنجل حرکت کنم، این بود که آن دو نفر، بلایی سر خود نیاورند. ولی خوب می‌دانستم که آنجل، بی‌خودی آن همه راه را دنبالم راه نیوفتاده تا چیزی شبیه به تجمع پروانه‌های همه رنگ را نشانم دهد. بنابراین اجازه دادم جلوتر حرکت کند و راه را نشان دهد.

جنگل‌های آلنور با وجود برهنه بودن درختانش، باز هم از انبوهیت ترسناکی برخوردار بود و تصور آنجا، در فصل بهار و آن هم موقعی که درختان سبز و برگ‌هایشان بی‌شمار می‌شود، سخت بود. عبور از میان درخت‌ها، در زمستان به سختی انجام می‌شد و بی‌شک، در بهار جز مسیرهایی عاری از درخت، حرکت در آنجا غیرممکن می‌نمود.


romangram.com | @romangram_com