#سلطنت_اغواگران_پارت_67

این موضوع، ذره‌ای برایم اهمیت نداشت. تنها کسی که ترجیح داده بود اتاقی در جناح چهارم داشته و دیگر در اتاق‌های آن راهرو اقامت نداشت، شاهزاده ریچارد بود. به نظر می‌رسید، او هر کاری می‌کرد تا از هر چه که به سلطنت و پادشاهی مربوط می‌شد، دوری کند. حتی نیم‌تاجی که بدیهی بود شاهدخت‌ها و شاهزاده‌ها بر سر کنند هم، در اتاقش خاک می‌خورد.

در آن راهرو، بیش از بیست اتاق قرار داشت. در فیروینر، رسم بر آن بود که بعد از مرگ کسی، اتاقش می‌بایست تا ابد خالی می‌ماند و اگر شخص دیگری می‌خواست از آن استفاده کند، باید اتاق را تخریب کرده، از نو ساخته می‌شد. بنابراین، اتاق شاه‌ها، ملکه‌های سابق و دیگر اعضای خانواده، بلااستفاده باقی مانده بود.

بگذارید برایتان مثالی عجیب و جالب بزنم؛

بانو الین[Elaine]، تنها زنی بود که در تاریخ فایروانا، به پادشاهی رسید. او در آخرین سال‌های زندگی نکبت‌بارش، به مرحله‌ای از جنون رسید که اعضای خانواده‌اش را هم به قتل رساند. او که از حمله‌ی پنهانی دشمنانش می‌ترسیده، دستور حفر هزار توی زیر قصر را صادر کرده و بیشتر راه‌های مخفی قصر، در دوران او ساخته شده بودند. او در پایان ساخت آن هزار تو، که تنها خود و کارگران مشغول به کار در آن، نقشه‌ی کاملی از آن داشتند و مثل دیگران در راهروهای پیچ‌درپیچ آن گم نمی‌شدند، تمام کسانی که از وجود آنجا خبر داشتند را اعدام کرده بود تا آن مسیر، برای فرار در صورت حمله‌ی دشمن، فقط مختص خودش باشد و تنها مسیر ورود به آنجا هم، از اتاق خود بانو الین بود.

در نهایت، شخصی ناشناخته، از طریق همان هزارتو وارد اتاق بانو الین شده و نوشیدنی‌اش را زهرآگین کرده بود. بانو الین، در آخرین سال‌های عمرش، به نوشیدنی‌خواری بی‌مانند در دربارش تبدیل شده و می‌گفتند آن قاتل، حتی جامی با او نوشیده و بانو الین، در اوج مستی، نتوانسته بود قصد آن شخص را بفهمد. زهر موجود در نوشیدنی‌اش، آتشی در درونش به پا می‌کرد. جوری که روز بعد، او را با پوست جزغاله و سرخ شده‌اش [مثل یک تکه فیله‌ی گوشت کباب شده روی آتش] در اتاقش یافته بودند و آن‌قدر چهره‌اش وحشتناک و رعب‌آور شده بود که حتی در زمان خاکسپاری هم، در تابوت را برای آخرین بار نگشودند تا باعث ایجاد وحشت نشود. باور کنید این داستان، زمانی مو بر تنم سیخ کرد که ندیمه‌ام گفت صدای گریه و شیون‌هایی که هر شب در راهروی خانواده‌ی سلطنتی شنیده می‌شود، ضجه‌های روح ناآرام بانو الین است که هنوز هم، در هزار تویش پرسه می‌زند.

زمانی که از جناح سوم، خودم را به قصر اصلی رساندم، دیگر رد پایی پشت سرم بر جای نمی‌ماند. آنجا، ده‌ها خدمتکار زن در جنب و جوش بودند و با دیدنم، در گوش یک‌دیگر پچ‌پچ می‌کردند. مطمئن بودم آن‌ها درباره‌ی چیزی مثل بی‌نزاکت یا عجیب و غریب بودن من حرف می‌زدند. شاید هم درباره‌ی زشتی بی‌حد و حصر شاهدخت آلبا، سخن می‌گفتند و ریزریز می‌خندیدند. می‌خواستم به آن‌ها بگویم که اگر جرات دارند، بیایند و روبه‌روی خودم حرف بزنند اما نه حوصله‌ای برای این کار داشتم و نه اعصابی برای سر و کله زدن با آن‌ها.

کجا داشتم می‌رفتم؟ خودم هم نمی‌دانستم! در واقع، من در فیروینر جایی را نمی‌شناختم و زمانی که در برابر دروازه‌ی اصلیِ محوطه‌ی غربی قصر ایستاده بودم، گیج و سرگردان بودم. تنها می‌خواستم برای مدتی، از هر چه که به انسان‌ها مربوط می‌شد، دوری کرده و سعی کنم برای مراسم معارفه‌ی شب، کمی اعصابم را آرام کنم.

هنگامی که قصر را به مقصد دروازه‌ی غربی، ترک می‌کردم، نگاه خیره‌ی شخصی را حس کردم. آرام، سر بالا آوردم و در بالاترین نقطه از برج جناح دوم که داشتم از کنارش عبور می‌کردم، جوزف که با وجود ترس از ارتفاعش، در لبه‌ی پنجره‌ی برج نشسته بود را دیدم. حتی از آن فاصله هم تشخیص این که او، همان برادر ناتنی نه چندان خوشایندم است که برای موضوعی در قصر انسان‌ها می‌پلکد، کار سختی نبود.

انگار می‌خواست مرا از آن فاصله هم، با لبخند اعصاب خردکنش، خشمگین کند تا احتمالا به پیش رفته، همچون گاوی خشمگین خودم را به دیوار برج بکوبم و وادارش کنم پایین بیاید! نفس عمیقی کشیدم و تمام خشمی که می‌رفت در وجودم انباشته شود را، به زمین زیر پایم تزریق کردم. بعد از دو دقیقه، توانستم با آرامش به سویش لبخند بزنم و حتی دستی هم برایش تکان دهم.

وقتی از دروازه عبور می‌کردم، نگهبانان با سوءظن نگاهم می‌کردند. شاید به این دلیل بود که همه‌ی زنان و دختران فیروینر، لباس‌های گشاد و پرزرق و برقشان را به بلوز و شلوار مردانه ترجیح می‌دادند. به خصوص که انسان‌ها، جنگاوری یک زن را ننگ می‌دانستند و در مدارس نظامی و گاردهای سلطنتی، جایی برای زنان وجود نداشت.

از دروازه که گذشتم، خود را میان تپه‌هایی پوشیده از برف و یخ یافتم که راه رفتن رویشان، برای انسان‌ها سخت و طاقت‌فرسا بود و به راحتی با شیب زیاد، می‌لغزیدند و سر می‌خوردند. نگاهی به دو طرف انداختم. دیوار ده فوتی(ده پایی) تا چند صد متر، از هر طرف کشیده شده و امتداد یافته بود. دیواری آجری، که در اثر گذر سال‌ها، سیاه و فرو ریخته شده، با این حال هم‌چنان پابرجا بود.

در مدتی که میان انسان‌ها اقامت کرده بودم، آن‌قدر برف، بی‌وقفه و با بیشترین توانش باریده بود که شک داشتم شهر بتواند، بهار را به خود ببیند و حتی نمی‌توانستم تصوری از سرسبزی و هوای خوب، دلپذیر و بهارانه را برای شهر داشته باشم.

زمانی که از تپه‌ای با شیب تند، با هزار زحمت و دست و پنچه نرم کردن با علف‌های یخ زده، بالا رفتم و چند باری هم مثل گربه‌ای که سعی کند از دیواری بلند بالا برود، به شکل رقت‌باری سر خوردم، توانستم خود را به بالای تپه برسانم. دیگر نایی برای حرکت نداشتم. همان‌جا، مثل کسی که کوه کنده باشد، روی تپه دراز کشیدم و نفس‌نفس زدم.

مطمئن بودم اگر کسی مرا در آن حال می‌دید، گمان می‌کرد دیوانه‌ام که روی برف‌ها دراز کشیده‌ام. ولی خوشبختانه، کسی آن اطراف پیدایش نبود و تازه آن موقع بود که فهمیدم به خاطر تپه‌های بی‌شمار مسیر، با شیب بالا و مسیرهایی است که نمی‌شود با وجود علف‌های یخ زده، رویشان حرکت کرد، کسی حاضر نیست در آن حوالی رفت و آمد کند.


romangram.com | @romangram_com