#سلطنت_اغواگران_پارت_66
نمیدانستم آن تکه کاغذ نیمسوخته، از طرفی چه کسی است ولی اگر شما هم یک اغواگر از خانه به دور باشید و چشمتان به شومینه، تا کسی برایتان نامهای بفرستد، نمیتوانید آرامتر و منطقیتر با آن صدای پوف دلنشین، برخورد کنید.
نامه را از روبهروی شومینهی شعلهور، چنگ زدم. بعد از مدتها، نیشم را تا بناگوش امتداد داده و کنار شومینه زانو زده بودم. باور کنید جوری که آن نامه مرا مأیوس کرد، کتاب «زن آوازهخوان» نکرد. زن آوازهخوان، از آن دست کتابهایی است که آغازی فوقالعاده و پایانی اشک درآور دارند و پایان غمانگیزشان، باعث میشود دیگر دور و بر کتابی آفتابی نشوید و البته، آن کتاب که اولین و آخرین کتابی بود که در عمر خوانده بودم، باعث شد نسبت به هر چه کتاب بود، دلسرد شوم.
آن نامهی مأیوسکننده، اینچنین بود:
« فقط نمیر!»
انگار اگر نمیگفت، قرار بود خود را به کشتن دهم. در واقع آن جملهی دو کلمهای، بیشتر از آن که قوت قلبی برایم باشد، ته دلم را خالی کرده بود. انگار نوربرت هم میدانست، اتفاقاتی در شرف وقوع هستند که از حیطه کنترلم خارج شده است. میتوانستم دست خط نوربرت را تشخیص دهم. او، با خط خرچنگ قورباغهاش، پنداری عجله داشت و اگر بارها و بارها، دست خط افتضاحش را در نامههای سیاسی و فدایت شومهایش ندیده بودم، احتمالا جملهاش را چیزی شبیه به «تخممرغ نخور!» میخواندم!
آن شب، قرار بود مرا در مقابل کل خاندان سلطنتی و اشراف، به نمایش بگذارند! هر چند، خودشان نام آن مراسم به ظاهر خستهکننده و ملالآور را معارفه میگذاشتند، میدانستم احتمالا دهها زن چاق و مو طلایی، با آرایشهای غلیظ و لباسهای سلطنتی، به دنبال چیزی ناپسند سراپایم را کنکاش خواهند کرد و احتمال میدادم که چند نفری را راهی شفاخانهی قصر کنم. مطمئن باشید پلکیدن به دنبال یک دورگهی گمشده در قصر انسانها، آنقدر سخت هست که دیگر اعصابم کشش سخنان بیهوده و طعنهآمیز عدهای مفتخور دربار را نداشته باشد.
کارآموز خیاط که نامی شبیه به کلارا داشت، شاید هم کارولین یا کاترین! هر چه که بود، زمانی که مرا مشغول تعویض لباسهایم دید، تقریبا بر سرم فریاد کشید:
-دیوونه شدین؟! کجا دارین میرین؟ ما هنوز کلی کار داریم!
ولی به نظرم او از خدایش بود تا من بروم و او وقت آزاد داشته و احتمالا، در کمد لباسهایم سرک بکشد! او واقعا یک ابله بود یا مرا احمق میپنداشت و گمان میکرد که نمیدانم، او با چه علاقهای وسایلم را زیر و رو میکند و هرازگاهی هم طلایی، کش میرود. هر چه که بود، کوچکترین اهمیتی نداشت. حتی مچ او را گرفتن، جزو سرگرمیهایی محسوب نمیشد که در اوقات فراغتم مشغولشان میشدم.
در آن لحظه، حتی حوصلهی دادن پاسخی صریح و یادآوری جایگاهش را که مرا دیوانه میخواند، نداشتم. تنها کاری که کردم، این بود که جوری نگاهش کنم که خودش بفهمد، میگویم «گورت رو گم کن!»
نمیخواستم با لباسی سنگین و پر از ریزهکاری، که هنوز بهشان عادت نکرده بودم، قصر را ترک کنم. بنابراین زمانی که تا کمر، درون کمد لباسهای شاهدخت آلبا فرو رفته بودم، بیشتر به دنبال لباسی شبیه لباس شکار بودم. درون کمد، بیش از بیست دست لباس، در رنگهای مختلف، با نظم چیده شده بودند. حداقل نظمشان را تا زمانی که با دست پخش و پلایشان کنم، حفظ کرده بودند.
سرانجام، با جستجویی ناامیدکننده در کمد، به شلواری گشاد و بلوزی پشمی دست یافتم و با وجود این که علاقهای به پوشیدن شنل نداشتم، شنلی ضخیم و خاکگرفته را از گوشهی کمد بیرون کشیدم. آن شنل، ساده و مندرس بود، کمتر جلب توجه میکرد و کلاهش، آنقدری بزرگ بود تا نیمی از چهرهام را تمام و کمال بپوشاند و احتمال شناخته شدنم را پایین بیاورد.
حتی نایستادم تا نیم نگاهی به ظاهر کنفیکون شدهام در آینه بیندازم. به سرعت، پوتینهای گلیام از آخرین پیادهروی در باغ را که به شومینه تکیه داده شده بودند و داشتند آن را در حد اعلایی گلی میکردند، برداشتم و به پا کردم. در حالی که کوچکترین توجهی به رد گلی پشت سرم نداشتم، به سرعت از اتاق خارج شدم.
اتاق من، در راهرویی طولانی، میان اتاق دیگر اعضای خانوادهی سلطنتی قرار داشت. در حقیقت، در نظرم این که اتاق مهمترین اشخاص سلطنت، در یک ردیف و پهلوبهپهلوی هم قرار داشتند، دیوانگی بود. یک قاتل، میتوانست بعد از کشتن یکی از آنها، به راحتی و با سرعتی رعبآور، میان اتاقها جابهجا شود و سر دیگر اعضای باقیمانده را هم بیخ تا بیخ ببرد.
romangram.com | @romangram_com