#سلطنت_اغواگران_پارت_65

•آنجل، بزرگترین خائن در قصر را به من معرفی می‌کند!





با فرو رفتن سوزنی در بازویم، دستانم را خشمگینانه مشت کردم تا بر فرق سر کارآموز خیاط بکوبم ولی بعد به خود یادآور شدم که نباید، پیش از آن که دورگه‌ی مورد نظرم را در قصر انسان‌ها بیابم، کسی را بکشم. بنابراین چشمانم را بستم و نفسم را خشمگینانه به بیرون فوت کردم. اتاق من، پهلو به پهلوی اتاق ولیعهد ادوارد یا به عبارتی، نامزدم قرار داشت و به نظر می‌رسید تمام وسایل موجود در آنجا، متعلق به شاهدخت آلبا باشند. وسایلی که پیش از شاهدخت، از زادگاهش کلومنت به آنجا منتقل شده بودند و قبل از مراسم نامزدی که در دو هفته قبل صورت گرفته بود، به دستم رسیدند.

مراسم نامزدی را با مقادیر زیادی از آه و ناله به خاطر تنگ بودن لباس، کوچک بودن کفش، خفه شدن در عطر تند زنان و خشمگین شدن از کسانی که فکر می‌کردند خیلی باحال هستند، گذراندم. بدتر از آن چیزی شده بود که تصور می‌کردم و در آن لحظات، اخم کردن‌ها و چشم‌غره رفتن‌های ادوارد مزید بر علت می‌شد که دست به سینه، سر جایم بنشینم و به هر کسی که سعی کند با من هم کلام شود، چپ‌چپ نگاه کنم.

بخش عمده‌ای از وسایل شاهدخت را لباس‌ها، جواهرات و کتاب‌های اشعار تشکیل می‌دادند. نمی‌توانستم خط و زبان انسان‌ها را بخوانم، بنابراین تنها سرگرمی من در آن قصر بی‌نهایت گسترده، این بود که به دنبال چیزی برای وقت‌گذرانی، در گوشه و کنار قصر پرسه بزنم و گهگاهی، سر به سر ندیمه‌ی سر به زیر و کم حرفم [در واقع او اصلا حرف نمی‌زد] بگذارم و قاه‌قاه بخندم.

همه‌ی این‌ها، دست‌به‌دست یک‌دیگر داده بودند تا من قسم بخورم در آینده، به هیچ قصر و منصب انسانی نزدیک نشوم و چون گرفتار شدن در قصر انسان‌ها را مجازاتی الهی، برای صدها جانی که گرفته بودم می‌دیدم، عهد بسته بودم که اگر صحیح و سالم به دامان ارتش و مدارس نظامی عزیزم برگردم، کمتر انسان‌ها و اغواگرها را بکشم و بی‌دلیل کسی را کتک نزنم! باور کنید این سخت‌ترین عهدی بود که در آن زمان می‌توانستم ببندم. در واقع، یک عهد غیرممکن!

کارآموز خیاط سلطنتی، با چانه‌ی نوک تیز و دماغ سربالایش، از سر تا پایم را ورانداز کرد و در حالی که انگار کرم‌هایی در حال لولیدن روی لباس بلند و سفید رنگم باشند، چهره در هم کشید. او فین بلندی در دستمالش کرد و گفت:

-‌توصیه می‌کنم تا روز عروسی، یه کم به فکر کوچک کردن شکمتون باشین!

اگر من واقعی یعنی شارلا، به همان بدهیکلی شاهدخت آلبا بودم، او را در جا خفه کرده و سرش را بالای در اتاقم آویزان می کردم تا هر کسی، جرات نکند درباره‌ام این چنین نظر دهد! ولی تنها آنجل، ریچارد و ادموند می‌توانستند ببینند که در آن لباس، دو شارلای دیگر هم جا می‌شوند و من، برخلاف شاهدخت آلبا که نمونه‌ی بارزی از یک خوک سخنگو بود، به سبب تمریناتم در سال‌های طولانی، عضلانی و لاغر اندام بودم. سرم را مختصر تکانی دادم و گفتم:

-توصیت رد شد. می‌تونی بری.

او دوباره در دستمال کثیفش فین کرد و با قد بلند و پاهای بدقواره‌اش، دور شد. چند وقت بود که در دنیای انسان‌ها حضور داشتم؟ ده روز؟ بیست روز؟ شاید هم یک ماه! آهی کشیدم. چه قدر از خانه دور شده بودم.

هنوز ثانیه‌ای از فرو رفتنم در افکار غم‌آلود و اندوه‌آورم نگذشته بود که صدایی «پوف» مانند، از سمت شومینه اتاقم شنیده شد که خوب می‌دانستم صدای چیست.

از جا بلند شدم و در حالی که لباس نیمه‌کاره‌ی مهمانی شبم را از تن خارج می‌کردم و چند باری صدای پارگی شنیدم، باشادی زایدالوصفی به سمت شومینه شیرجه رفتم.


romangram.com | @romangram_com