#سلطنت_اغواگران_پارت_64

و توانست قبل از آن که او را عقب کشیده، در را ببندم، فریاد بکشد:

-روزتون بخیر!

نمی‌دانستم تاریخ‌نگار در چه وضعیتی است. با این حال می‌توانستم او را در حالی که ریش‌هایش را مثل طلایی گرانبها چسبیده است، تصور کنم. راهرو در سکوت فرو رفته بود. سرم را به نشانه‌ی تأسف تکان دادم و گفتم:

- آخرش رو خراب کردی...

ریچارد سرش را به تأیید تکان داد و با حالتی جنون‌انگیز گفت:

-ولی خیلی حس خوبی داشت...

نگاهی به راهرو انداختم. ریچارد خندید و گفت:

-نظرت چیه این کتاب ها رو همین جا بذاریم و بریم؟!

از تصور چهره‌ی تاریخ‌نگار، وقتی چنان صحنه‌ای را پشت اتاقش ببیند، خنده‌ام گرفت. ریچارد را در حالی که می‌گفتم:

-حرکت کن... امروز زیادی دیوونه‌بازی در آوردی.

به سمت ابتدای راهرو هل دادم. این در حالی بود که کتابچه را زیر شنل، با دست چپم گرفته و از بودنش خوشحال بودم.





«فصل دهم»


romangram.com | @romangram_com