#سلطنت_اغواگران_پارت_63

به سرعت نگاهم را در تاریخ‌ها گرداندم. از صد سال قبل تا آن سال. بخشی از کتاب‌ها، به نظر نوشته‌ی تاریخ‌نگار قبل می‌آمدند و با جلد فیروزه‌ای مشخص شده بودند. کتابچه‌ای که متعلق به بیست سال سابق بود را بیرون کشیدم. در جای خالی کتابی که بیرون کشیده بودم، قبضه‌ی جواهرنشان شمشیری را دیدم؛ درخشنده و وسوسه‌انگیز. برای چند ثانیه، خیره به آن شمشیر پرزرق و برق نگاه می‌کردم. تاریخ‌نگار، چرا باید چنین وسیله‌ای را میان کتاب‌هایش مخفی کند؟

وقتی برای فکر کردن به این موضوع نداشتم. در صندوق را بستم و کلید را در قفل چرخاندم. سپس ایستاده، چند قدم از صندوق دور شدم و کتابچه را زیر شنلم مخفی کردم. ریچارد، دستش را به نشانه‌ی موفقیت بالا برد و من هم، متقابلا همین کار را انجام دادم. ریچارد در حالی که به سختی از پشت کوه کتابی که در دست داشت دیده می‌شد، به خشکی بابت چیزی تشکر کرد:

-خیلی ممنون.

و لبخندی زد. تاریخ‌نگار، با پاهای باریک و استخوانی‌اش از روی نردبان پایین آمد و در حالی که انگار یادش آمده بود من هم آن جا هستم، با چشمان ورقلمبیده و ترسناکش براندازم کرد. سپس دوباره به سمت ریچارد چرخید و گفت:

-ممکنه من یادم رفته باشه کلید رو از روی قفل بردارم، ولی شما دو تا در هر صورت نباید وارد اینجا می‌شدین... من این موضوع رو...

ریچارد با انبوه کتاب در دستش، به سمتم چرخید و با صدایی نسبتاً بلند و بی‌حوصله، سخن تاریخ‌نگار را قطع کرد:

-باشه! باشه! برو به شاهت بگو... شاید دستور اعدامم رو بده...

من، در حالی که پشه‌ای را سر بزنگاه، روی مچ دستم به قتل می‌رساندم، در را باز و تقریبا خارج شدم. ریچارد همچنان ایستاده بود و داشت، حرصش را تا جایی که نتواند خطری به وجود آورد، بر سر تاریخ‌نگار خالی می‌کرد. او ادامه داد:

-خبر ندارم عدالت شاه تا چه حد پیشرفت کرده که بی‌گناه‌ها رو هم بکشه... ولی بدم نمیاد یه برهه از زندگیم رو خارج از اینجا بگذرونم...

او داشت درباره‌ی چیزی مثل «در تبعید» یا «تحت تعقیب» بودن صحبت می‌کرد. شانه‌اش را کشیدم تا او را با کتاب‌های در دستش، به خارج از اتاق بکشانم و مانع از چرت و پرت گویی‌هایش شوم. ولی او مصمم بود تا دشمنی‌اش را با تاریخ‌نگار، تا حد اعلایی پیش ببرد و خدا را شکر که قرار نبود ریچارد، شاه شود!

ریچارد، در حالی که یک پایش درون اتاق و پای دیگرش در راهرو بود، ادامه داد:

-راستی... ریش اصلا بهتون نمیاد! اگه همین‌طور پیش بره، مجبور میشم دوباره کوتاهشون کنم!

و چاقوی جیبی‌اش که با بی‌خیالی در دست گرفته بود را با وجود کپه کتاب‌های در دستش، با حالتی تهدیدوار تکان داد.

-میوه‌هاتون هم خیلی بدمزه بودن...


romangram.com | @romangram_com