#سلطنت_اغواگران_پارت_62

نفس راحتی کشیدم. ریچارد قدمی به سمت راست و پشت سر تاریخ‌نگار برداشت تا دیده نشود. سپس در حالی که کتاب‌ها برایش مزاحمت ایجاد می‌کردند، آن‌ها را زیر بغل زد و در حرکتی نفس‌گیر، دسته‌ای از موهای بافته شده تاریخ‌نگار را که شامل کلید هم می‌شد، برید.

نفسم را با آرامش به بیرون فوت کردم. تاریخ‌نگار دوباره برگشت و کتابی بدون جلد، با صفحات پاره را در دستان ریچارد گذاشت و به او امر کرد در سمت چپش بایستد تا کاملا در معرض دیدش باشد و او خبر نداشت که ریچارد، در همان لحظه دارایی ارزشمندش را با چاقو بریده است.

ریچارد هم‌چنان داشت، لبخند می‌زد. او نگاهی به موهای حنایی رنگ، با رگه‌های خلکستری انداخت. سپس آن را جوری جلوی صورتش تکان داد و صورتش را در هم برد که انگار همان لحظه، به شکل اسفناکی در یک شرط‌بندی باخته و مجبور است دیگی از چندش‌آورترین چیزها را سر بکشد! باور کنید وقتی او را نگاه می‌کردم، چیزی جز این به ذهنم خطور نمی‌کرد.

سپس او کلید را به علامت پرتاب، در هوا تکان داد. دستانم را از هم باز کردم تا اطمینان دهم کلید را می‌گیرم. همان لحظه، تاریخ‌نگار به طرفمان چرخید و نزدیک بود مچمان را بگیرد. او به ریچارد تشر زد:

-مگه نگفتم بیا این طرف وایسا؟

ریچارد با دستی که کلید را داشت، سر بزنگاه سرش را خاراند و خدا را شکر، دسته موی حنایی و کلید، در میان موهای بور و همیشه به هم ریخته‌ی ریچارد، گم شد. تاریخ‌نگار دوباره به سر کارش برگشت و کاملا می‌توانستم حس انزجار ریچارد را، از فرو بردن آن کپه موی کثیف و احتمالا پر از هر گونه موجود چهارپا و شش پا را درک کنم. او در حالی که دیگر لبخند نمی‌زد و به گونه‌ای به میان دو کتف تاریخ‌نگار خیره شده بود که انگار می‌خواهد او را با نگاهش بکشد، کلید را به سمتم پرت کرد. از بخت بد، با نشانه‌گیری‌های افتضاح ریچارد، کلید سه قدم دورتر در هوا به پرواز درآمد.

آب دهانم را قورت دادم. چشمانم گرد شد. کلید داشت، به آرامی در هوا می‌چرخید و هر لحظه به زمان برخوردش با زمین و ایجاد سر و صدایی لو دهنده، نزدیکتر می‌شد. به سمتش شیرجه رفتم. می‌توانید این صحنه را به صورت آهسته تصور کنید! دهانم که مثل ماهی باز و بسته می‌شد، دستانی که بی‌فایده، هوا را می‌شکافت و چشمانی که هر لحظه ممکن بود از حدقه بیرون بزند! در واقع، به گونه‌ای به طرف آن دسته موی منزجرکننده و چندش‌آور شیرجه رفته بودم که انگار شیشه‌ی عمرم است و اگر با کف سنگی اتاق برخورد کند، خواهم مرد. و من توانستم!

تنها، اشکی از سر شوق و رقص‌پایی به نشانه‌ی پیروزی کم بود تا شادی‌ام را تکمیل کند! باور کنید گاهی وقت‌ها چیزهای کوچک و بی‌ارزش، آنقدر به وجدتان خواهند آورد که برای لحظاتی کوتاه هم که شده، دوست دارید پا روی پا بیندازید، به صندلی گرم و نرمتان تکیه دهید و در حالی که نوشیدنی مورد علاقه‌تان را در دست دارید، از گرمای آفتاب روی پوستتان لذت ببرید و بگویید «به این میگن زندگی ». باور کنید حس زندگی در کوچک‌ترین پیروزی‌ها، لذتبخش‌تر از صد بار نجات دنیا از دست موجودات بیگانه است!

کلید را در دست گرفتم. نمی‌دانستم من آن قدر آرام پریده‌ام که صدایی ایجاد نکند یا تاریخ‌نگار گوش سنگینی دارد؛ ولی هر چه که بود، بابتش سپاسگذار بودم. چشم غره‌ای به ریچارد رفتم و او طلبکارانه، به ساق پایش اشاره کرد؛ انگار می‌خواست ضربه‌ای که به ساق پایش زده بودم را یادآوری کند. زمان را از دست ندادم. تاریخ‌نگار، هم‌چنان وراجی می‌کرد. ریچارد وانمود کرد که دارد به سخنانش گوش می‌دهد:

-من فکر می‌کردم آستریال یعنی گورکن.

تاریخ‌نگار، کتابی را از قفسه‌ای بیرون کشید و آن را بر فرق سر ریچارد کوبید! ریچارد آب دهانش را قورت داد. ولی بیشتر شبیه این بود که دارد خشمش را قورت می‌دهد تا با گیر کردن در گلویش، منفجر نشود. تاریخ‌نگار، آن کتاب قطور را روی شش کتابی که در دستان ریچارد بود، انداخت و گفت:

-ابله! آستریال اسم عقاب اولین پادشاه این کشور بوده!

ریچارد نگاه تندی به من انداخت. پنداری، داشت می‌گفت عجله کنم تا کاری دست خود و تاریخ‌نگار نداده است. کنار صندوق زانو زدم. ریچارد داشت هم‌چنان با سوالات عجیب و گاهاً مسخره‌اش، سر تاریخ‌نگار را گرم می‌کرد و در وضعیتی ایستاده بود که تاریخ‌نگار برای صحبت با او، به سمتی نچرخد که من داشتم با صندوق دست و پنجه نرم می‌کردم.

صندوق، با صدای تیک آرامی باز شد. سریع جنبیدم و درش را باز و به دیوار تکیه دادم. مجموعه‌ای از کتاب‌های شبیه هم، در سطری مرتب چیده شده بودند. آن‌ها، قطور و کوچک بودند و طرفی که تاریخ بر رویشان ثبت شده بود، رو به بالا قرار داشت.


romangram.com | @romangram_com