#سلطنت_اغواگران_پارت_61
-جناب استاد! شما شخص فهمیده و باشعوری به نظر میاید و همین طور عاقل. نعمتهایی که یه سری از آدمها ازش بهرهای نبردن...
و داشت با حالتی عاقلاندرسفیه به ریچارد نگاه میکرد. ریچارد در حالی که سعی میکرد با آرامترین صدای ممکن، از برخورد نوک پوتینم با ساق پایش ناله کند، چشم غرهای به من رفت که داشتم زیر چشمی وضعیتش را بررسی میکردم. ریچارد همیشه میگفت که اگر من نبودم، تا به حال صد بار مرده بود. با این حال، میتوانم قسم بخورم که اگر در آنجا و در حضور تاریخنگار نبودیم، مرا با دستانش خفه میکرد.
او برای چند لحظه، جوری خیره نگاهمان کرد که انگار انتظار دارد همان لحظه به شمایل دو هیولای غولپیکر درآمده، او را ببلعیم! او در حالی که قدمی عقب میرفت، تأکیدکننده گفت:
-از هم دور بمونین... من شما جوونها رو میشناسم... سرتون به تنتون زیادیه.
و در حالی که به سمت کتابخانهاش میرفت، همزمان با این که یکی از چشمانش را با حالتی شکاک بسته بود، گفت:
-فکر کنم چند تا کتاب به آستریال داشته باشم...
و دوباره بینیاش را بالا کشید. نیمنگاهی با ریچارد رد و بدل کردیم. خوب میدانستم تنها در مدت زمان کمی که تاریخنگار در حال گشتن به دنبال کتابی تاریخی به زبان آستریال است، فرصت داریم تا به نحوی آن صندوق را باز کنیم. تاریخ نگار، نردبانی بلند را از گوشه اتاقش برداشت و به سمت ضلع غربی اتاق کشید. سپس از چند پلهی آن بالا رفت و گفت:
-هوم... بذار ببینم چی دارم...
او پشت به من و صندوق ایستاده بود. اگر میتوانستم صندوق را باز کنم، او آن را نمیدید.
-هی پسر! بیا اینجا!
او ریچارد را صدا میزد تا بتواند کتابها را در دستانش تلنبار کند. شاید هم فکر میکرد ریچارد خطرناکتر از من و بهتر است تا وقتی که او مشغول زیر و رو کردن کتاب خانهاش است، نزدیک به او بایستد. ولی هنوز چند ثانیه از ایستادن ریچارد، کنار تاریخنگار و چشم غره رفتنش به من، که دست به سینه به دیوار تکیه داده بودم، نگذشته بود که چشمانش با دیدن چیزی گرد شد. سپس او در حالی که دیوانهوار و با هر دو دستش به چیزی اشاره میکرد، به دنبال وسیلهای جیبهایش را زیر و رو کرد.
متعجب از حرکات عجیبش، از حالت تکیه داده به دیوار بیرون آمدم و سعی کردم ببینم ریچارد دقیقا به چه چیزی، با چنان حرارتی اشاره میکند. ریچارد چاقویی کوچک از جیبش بیرون آورد. با وجود این که حمل سلاح برای همه غیرقانونی بود، او درست مثل من، آن چاقو با دستهی چرمی و تیغهی جمع شوندهاش را در جیبش داشت. چاقویی که هر دویمان در شانزده سالگی، از یک قاچاقچی اسلحه در پایتخت خریده بودیم.
چند قدم جلوتر رفتم. تاریخنگار همچنان داشت برای در و دیوار، دربارهی تاریخ غنی آستریال صحبت میکرد و توانستم آن را ببینم! تاریخنگار، موهای بلند و حنایی رنگش را که حتی پرپشتتر از موهای من به نظر میرسیدند، سه دسته بافته بود که هر کدامشان، به زیر آرنجش میرسیدند. کاری که بین پیرمردان و پیرزنان در فیروینر رایج بود و کلید کوچک سیاهی که با پارچهای به انتهای یکی از آن سه دسته بسته شده بود.
ریچارد در حالی که نیشخندی شیطانی را تا بنا گوشش کش داده بود، چاقو را جوری در دست گرفت که انگار میخواهد آن را در پهلوی تاریخنگار فرو کند و شک نداشتم اگر تاریخنگار در آن لحظه به سمتش میچرخید و او را با آن لبخند خبیث و مسلح به چاقویی تیز و برنده میدید، در جا غش میکرد! ولی در لحظهای که تاریخنگار به سمت ریچارد چرخید، او به سرعت چاقو را پشت سرش مخفی و دست راستش را برای حمل چند کتابی که تاریخنگار، از بالاترین قفسههای کتابخانهاش بیرون کشیده بود، بالا برد.
romangram.com | @romangram_com