#سلطنت_اغواگران_پارت_60

هاه! گفته بودم که او جرم ما را تا درجه‌ی قتل بالا خواهد برد؟

ریچارد دست به سینه پاسخ داد:

-من اگه توی این قصر سرم رو هم بخارونم، محکوم به قتل میشم... چیز تازه‌ای نیست...

سپس با نفسی عمیق، عاقل‌اندرسفیهانه، به گونه‌ای به تاریخ‌نگار نگاه کرد که انگار با شخصی کند مغز، روبه‌رو باشد. او ادامه داد:

-اگه می‌خواستم بکشمت، خیلی وقت پیش این کار رو انجام داده بودم...

و اوضاع را خراب‌تر کرد! با این حرف، تاریخ‌نگار دوباره لرزید و لحظه‌ای با خود فکر کردم هر لحظه ممکن است روح از بدنش خارج شده، به راستی بمیرد! او دوباره به اتاق نگاه کرد و با دیدن اوراق و کتاب‌های پخش شده روی زمین، نوعی دیگر متهممان کرد.

-با کتاب‌های من چی کار داشتین؟ می‌خواستین اونا رو بسوزونین؟ بدزدین؟ بفروشین؟ شما دو تا...

و البته که مراعات شاهزاده بودن ریچارد را کرده، جمله‌اش را پایان نداده بود که اگر ریچارد پسر شاه نبود، خیلی وقت پیش توسط دستان استخوانی و چروکیده تاریخ‌نگار خفه شده بود! از آن وضع خسته شده بودم. می‌دانستم اگر تاریخ‌نگار، کمی بیشتر پیش برود، ریچارد جوری بر اعصابش یورتمه خواهد رفت که تاریخ‌نگار، دیوانه خواهد شد. بنابراین به سرعت فکرم را به کار انداختم؛ ولی مشکل اینجا بود که در بدترین موقعیت‌ها، نمی‌توانستم افکارم را روی مشکلی متمرکز کنم و پنداری مغزم قفل می‌کرد.

در لحظه‌ای که ریچارد، دهان باز کرده بود تا چیزی برای تبرئه یا شاید بدتر کردن اوضاع بگوید، میانشان ایستادم که باعث شد انگشت باریک و بلند تاریخ نگار، که متهم‌کننده به سوی ریچارد دراز شده بود، با برخورد به قفسه‌سینه‌ام، اندکی خم شود. نمی‌دانم چگونه آن فکر دور از ذهن و عجیب به ذهنم رسید. تنها این را می‌دانم که تا حد زیادی، اوضاع را آرام کرده بود.

گفتم:

-ما داشتیم از جلوی در اتاقتون رد می‌شدیم که در اتاقتون رو باز دیدیم... و می‌دونید؟ من مدرس شاهزاده ریچارد برای زبان آستریال هستم و فکر کردم شما باید کتاب‌های تاریخی به زبون آستریال داشته باشید... ما واقعا متأسفیم که وارد اتاقتون شدیم!

ریچارد با شنیدن جمله‌ی آخرم، پوف کلافه‌ای کشید. از حاضر شدن در حضور شاه، با اتهامات عجیب تاریخ‌نگار بهتر بود؛ مگر نه؟ تاریخ‌نگار هم چنان داشت با چشمان ورقلمبیده و پرچروکش، چهره‌ام را به دنبال شرارت یا شاید هم دلیلی برای رد این داستان خیالی یا دنبال نشانه‌ای از دروغ‌گویی می‌کاوید. با حالتی شرمگین، سرم را پایین انداختم. حوصله‌ای برای شنیدن نصیحت‌های دومینیک، وقتی سعی می‌کرد در حضور شاه تبرئه‌ام کند، نداشتم.

-قانون قانونه! شما اجازه‌ی ورود به این اتاق رو نداشتین...

سرم را به آرامی تکان دادم و لگدی حواله ساق پای ریچارد کردم که داشت با ریتمی تند، یکی از پاهایش را روی کف اتاق می‌کوبید و صدایی اعصاب خردکن به وجود می‌آورد.


romangram.com | @romangram_com