#سلطنت_اغواگران_پارت_59
جیمز یکی از آن پنج آهنگری بود که طبقه اول خانهمان را اجاره کرده بودند. آنها خوب میدانستند چگونه با کمترین امکانات، چیزهای خارقالعاده و عجیب بسازند. آنها، احمقترین باهوشهایی بودند که در عمرم دیده بودم. هنوز پنج دقیقه از آغاز تجسسمان برای یافتن یک میله و باز کردن در صندوق نگذشته بود که صدای پای کسی در راهرو شنیده شد. ریچارد آرام زمزمه کرد:
-نظرت چیه در رو قفل کنم؟
سرم را به تأیید تکان دادم. حداقل تا زمانی که تاریخنگار با دیدن در قفل شده، میرفت نگهبانان را اطراف اتاقش جمع کند، فرصت فرار داشتیم.
ریچارد کلید اتاق را از جیبش بیرون کشید و در حالی که به سمت در میرفت، گفت:
-فکر کنم آخرش مجبور میشیم این صندوق رو کول کنیم ببریم...
گمان میکردم بعد از آن که ریچارد، ریشهای حنایی رنگ تاریخنگار [که در آن موقع به آنها مینازید] را در خواب قیچی کرد، تمایلی به بلند کردن ریش نداشته باشد. ولی هنگامی که تاریخنگار را با لباس ارغوانی نسبتاً بلند، شلوار گشاد، جلیقه، موها و ریشهای بلند بافته شده در آستانهی در دیدم، به این نتیجه رسیدم که حدسم اشتباه از آب در آمده است. ریچارد نچی کرد و چند قدم به عقب برداشت.
تاریخنگار، جوری خسخس میکرد که انگار مسافتی طولانی را دویده باشد. کاملا مطمئن بودم که کسی تعقیبمان نمیکرد. آیا او توسط کسی از وجود ما در اتاقش آگاه شده و با بیشترین سرعت، برای حمایت از حریم خصوصیاش خودش را رسانده بود؟ او در حالی که با چشمان ورقلمبیده و وزغ شکلش، با حالتی غیردوستانه و لبخندی ترسناک نگاهمان میکرد، قدمی به داخل برداشت. زمزمهی آرام ریچارد را شنیدم که میگفت:
-بدبخت شدیم...
تاریخنگار، نگاهش را میانمان چرخاند و روی ریچارد ثابت ماند. سپس مثل پرندهای [ترجیحاً جغد] که از قفس رها شده باشد، با چند قدم بلند خود را به ریچارد رساند و در حالی که از خشم میلرزید، با صدایی لرزان ولی آرام، زمزمه کرد:
-تو پسر! بالأخره به خواستت رسیدی...
او بیشتر نتیجهگیری میکرد تا پرسش. سپس جوری بینیاش را بالا کشید که انگار مدت زمان زیادی را در حال گریه سپری کرده باشد. میدانستم تا هزار نوع تهمت را به ریشمان نچسباند و احتمالا جرممان را با یک قاتل برابر نکند، رهایمان نخواهد کرد. او یک دیوانهی تمام عیار بود. او تقریبا یک فوت، از ریچارد بلندتر بود که در شصت سالگی عجیب به نظر میرسید. در حالی که با چشمان سرخ شدهاش که نوعی پیروزی درشان دیده میشد، تهدیدوارانه نگاهمان کرد و از ریچارد پرسید:
-تو! توی اتاق من دنبال چی بودی؟ چی این قدر برات جذابه که همیشه میخواستی بیای تو این اتاق؟ جواب بده!
و ریچارد، به گونهای نگاه میکرد که انگار در حال تماشای قورباغهای باشد که همان لحظه، یک مگس چرب و چیلی را بلعیده است! میدانستم هیچ دلیل قانعکنندهای وجود ندارد که ما را از آن دردسر خلاص کند. چه دلیلی برای حضور در اتاق تاریخنگاری وجود داشت که همه میدانستند، دشمنی دیرینهای با ریچارد دارد؟ چشمان تاریخنگار، به دنبال مدرکی از خرابکاری، دور و اطراف اتاق را کاوید و با دیدن ظرف تقریبا خالی میوههایش، نگاه تندی به ریچارد انداخت و گفت:
-میخواستین من رو مسموم کنین؟
romangram.com | @romangram_com