#سلطنت_اغواگران_پارت_58
ریچارد لگدی جانانه به صندوق گوشه اتاق زد. سپس روی زانو نشست و در حالی که قفل بزرگ و لوزی شکلش را بررسی میکرد، گفت:
-مطمئنم اینجا چیزی قایم کرده...
به سمتش حرکت کردم و در حالی که با دقت به قفل صندوق نگاه میکردم، گفتم:
-فکر کنم بتونم بازش کنم...
ریچارد بابدگمانی نگاهم کرد و گفت:
-چه طوری؟ نکنه میخوای جادو کنی؟
نچی کردم و در حالی که نگاهم را در دور و اطرافم میگرداندم، گفتم:
-به یه میلهی خیلی نازک احتیاج دارم که راحت خم نشه یا نشکنه...
ریچارد در حالی که از جا بلند میشد، گفت:
-رو نکرده بودی...
شانهای بالا انداختم:
-از جیمز یاد گرفتم... اون فکر میکنه اگه آدم این چیزها رو بلد باشه، به نفعشه...
ریچارد سرش را به تأیید تکان داد و در حالی که مثل من، دنبال میلهای با آن شکل و شمایل میگشت، گفت:
-عجب آدم باحالیه.
romangram.com | @romangram_com