#سلطنت_اغواگران_پارت_57
-تو هم باور میکردی؟
ریچارد در حالی که کاغذهای پخش و پلای روی میز را به هم ریختهتر میکرد، در حالی که شک نداشتم دنبال چیزی نمیگردد، گفت:
-از یه بچهی ده ساله چه انتظاری داشتی؟
و دوباره، جوری نیمه باقیمانده سیب را در دهانش چپاند که انگار چند روزی از آخرین وعدهی غذایی که خورده، گذشته است و کمکم داشت دهان من را هم، با شلپشلوپ کردنهایش آب میانداخت! ریچارد مثل دانشمندی دیوانه بود که به کشف مهمی دست یافته باشد. او چند برگ از آن کاغذها که گمان میکردم، باید یادداشتهای تاریخ باشند را به هوا انداخت و گفت:
-حالا من این جام و دارم قاهقاه به ریش پیر استخونی میخندم!
کتابی از تاریخ کشور آستریال، نوشته خانمی به اسم ماتیلدا را گشودم و در حالی که، داشتم از مطالب نگاشته شده درونش شاخ در میآوردم، نیم نگاهی به ریچارد انداختم و گفتم:
-فکر نکنم بعد از این که ریشهاش رو قیچی کردی، ریشی داشته باشه که بهش بخندی!
چند دقیقهای را به خواندن عنوان کتابها سپری کردم. مطمئن شده بودم که نمیتوانم قطرهای از تاریخ فایروانا را در اقیانوسی از تاریخ کشورهای دیگر پیدا کنم. بنابراین به ریچاردی که پاهایش را روی میز انداخته، در کمال صمیمیت داشت ظرف میوهی تاریخنگار را خالی میکرد، گفتم:
-فکر کنم تاریخنگار تاریخنامههاش رو بعد از نوشتن، به شاه تحویل میده تا یه جای امن ازشون نگهداری بشه...
ربچارد پاهایش را روی زمین انداخت و در حالی که سیب سوم را از درون طرف میوه برمیداشت، گفت:
-حتما یه اتاق مخفی داره... همهجا رو بگرد... هیچی از اون پیر استخونی بعید نیست.
خودم را به پنجره رساندم و نگاهی به نمای دریاچه انداختم. در حالی که به ضخامت اندک دیوار اشاره میکردم، گفتم:
-فکر نمیکنم اینجا اتاق مخفی داشته باشه، همهی طبقهها کاملا مرتب ساخته شدن. امکان نداره همچین جایی باشه...
قصر اصلی، پوشیده از گذرگاهها، راهروها، اتاقها و راههای مخفی بود. از اتاق ریچارد، یک راه مخفی به خارج از قصر میرسید؛ یک راه به زیرزمین و دیگری از زیر سرسرای ورودی و آشپزخانهها میگذشت و با رسیدن به جناح اول، پایان مییافت. هر سه تای آن راهها را، من و ریچارد کشف کرده و در امور مختلفی از آنها بهره میگرفتیم.
romangram.com | @romangram_com