#سلطنت_اغواگران_پارت_56
با عبور از محوطه، به سرعت پلکانی کم عرض را به داخل جناح دوم پیمودیم و بیتوجه به نگاههای خیرهی نگهبانان و خدمه، به سرعت مسیر اتاق تاریخنگار را در پیش گرفتیم. مطمئن بودم اگر تاریخنگار ما را آنچنان مشتاق زیر و رو کردن اتاقش میدید، بیدرنگ به دیار باقی میشتافت!
او پیرمردی شصت ساله و بیدندان بود که بیش از هر چیز دیگری در دنیا، به ورود و خروج افراد به اتاقش حساسیت داشت و ریچارد، مدتها قبل، بارها و بارها برای ورود به آن اتاق مرموز تلاش کرده بود و آن روز، به آرزوی دیرینهاش میرسید. روبهروی اتاق تاریخنگار، به سمت ریچارد چرخیدم و قبل از هر اقدامی علیه حریم خصوصی تاریخنگار، باجدیت گفتم:
-ما الان دقیقا دنبال چی هستیم؟ اونجا حتما کتابهای زیادی هست... نمیتونیم همشون رو بخونیم...
ریچارد سری به تایید تکان داد و با حالتی مصمم در زیر و رو کردن اتاق تاریخنگار، گفت:
-فکر نکنم تاریخنامهها رو بدون ذکر تاریخشون بنویسه... مثلا تاریخنگاره!
نگاهی به هر دو سمت راهرو انداختیم. آن راهرو، از یک سمت به اتاقها راه داشت و سمت دیگرش، شامل تعداد زیادی پنجرهی کوچک میشد که لابهلای ستونهای جناح سر بلند کرده و نمایی از دریاچه یخ زدهی مهرژیا را نشان میدادند. هنگامی که از نبود کسی در راهرو مطمئن شدیم و صدای پاهایی که در راهروی مجاور در رفت و آمد بود، قطع شد، ریچارد به سرعت آجری را از سمت چپ در بیرون کشید و دستش را درون جایگاه سابق آجر فرو کرد. او در حالی که کلیدی طلایی رنگ را نشانم میداد، هیجانزده گفت:
-باور کن من فقط به خاطر همین کارها زندهام!
و همزمان، کلید را در قفل چرخاند و در، با صدای تیک ملایمی باز شد. هر دو، بیدرنگ وارد اتاق شدیم و من، در حالی که راهرو را چک میکردم، در را بستم.
اتاق تاریخنگار، استوانهای شکل بود. همانگونه که تصور میکردم، آنجا دو میز در موازات کتابخانهای در مرز انفجار قرار داشتند. همه طرف، پوشیده از کتاب بود و صندوقی زنگ زده، در گوشهای از اتاق قرار داشت. به نظر میرسید آن صندوق، به تازگی از زیر خاک در آورده شده باشد؛ قدیمی و پوسیده بود. میز، پوشیده از اوراق و وسایلی بود که به شکل نامنظمی روی آن پخش شده بودند.
در حالی که داشتم تلسکوپ برنجی روی میز را بررسی میکردم، ریچارد روی صندلی چوبی، پشت میز نشست و در حالی که سیبی را از درون ظرف میوهای که روی میز قرار داشت، در دست میگرفت و در حالی که به آن گاز میزد و خرچخرچکنان تناولش میکرد، گفت:
-بچه که بودم همیشه دوست داشتم بیام اینجا...
نیمی از سیب را گاز زد، نصفه و نیمه جوید، آن را قورت و ادامه داد:
-اینجا یه معما بود برام... ولی اون پیر استخونی همیشه تهدیدم میکرد که اگه دور و بر اتاقش پیدام بشه، من رو شبانه تو اتاقم میکشه...
در حالی که کتابخانه را به دنبال یکی از کتابهای نوشته شده توسط تاریخنگار زیر و رو میکردم، گفتم:
romangram.com | @romangram_com