#سلطنت_اغواگران_پارت_55

و کاغذ در دستش را تایی زد و قوطی مرکبش را در دست گرفت.

-خب؟

از فکر بیرون آمدم و برایش توضیح دادم:

-تاریخ‌نگار تاریخ رو می‌نویسه... پس اگه این اتفاق قبلا هم افتاده، تاریخ‌نگار هم دربارش نوشته...

ریچارد پای چپش را میانمان گذاشت و چانه‌اش را به آن تکیه داد. ادامه دادم:

-اگه اون حمله‌ها شروع شدن، یه جایی هم تموم شدن... شاید تاریخ‌نگار چیزی نوشته باشه که بفهمیم چی باعث عقب‌نشینی اغواگرها شده...

ریچارد متفکرانه چینی بر پیشانی‌اش انداخته بود. چند ثانیه بعد گفت:

-فکر کنم این موضوع مهمتر از خسته‌کننده بودن تاریخه... نظرت چیه به اتاق تاریخ‌نگار سر بزنیم؟

از تصور چنان کاری، نیشخند زدم و در حالی که از جا بلند می‌شدم، گفتم:

-مطمئنم اگه پدرت بفهمه، تو دردسر می‌افتیم...

در حالی که هر دویمان، به سرعت پلکان را به مقصد جناح دوم طی می‌کردیم، ریچارد گفت:

-‌هیجانش به همینه!

و من با تمام وجود، آرزوی پایانی خوش برای آن دیوانگی را داشتم.

با سرعتی که در راهروها می‌دویدیم، در کمتر از پانزده دقیقه، به پلکان منتهی به جناح دوم رسیدیم. قصر، چهار جناح در چهار جهت فرعی داشت که هر کدام، به بخشی از اعضای قصر اختصاص داشتند. برای مثال، جناح سوم برای خاندان سلطنتی و اشراف و جناح اول، برای ملاقات‌های سیاسی و اتاق‌های استراحت سفیران کشورهای دیگر بود. چهار جناح، شمایلی قلعه مانند داشتند و سقفشان، برج‌های اصلی قصر محسوب می شدند. میان هر جناح و قصر، حیاطی کوچک قرار داشت و فواره‌ای در میانش ساخته شده بود که به علت عظمت ساختمان‌های اطرافش، نورگیر نبود و سرما بیش از هر جای دیگری در آنجا حس می‌شد. میان قصر و جناح دوم، با برف‌های پارو نشده پوشانده شده بود که رد پاهای متعددی رویش دیده می‌شد.


romangram.com | @romangram_com