#سلطنت_اغواگران_پارت_54
کنارش نشستم، به پلهی بالاتر تکیه دادم و امتحان کردم:
-ام... یه لیست از کسایی که میخوای بعدا بکشی؟!
ریچارد سرش را به نشانهی پاسخ منفی تکان داد و گفت:
-اون رو که قبلا نوشتم...
بیصبرانه پرسیدم:
-پس چی؟
و قوطی مرکبش را روی یک پله بالاتر گذاشتم تا به نحوی، از ریخته شدنش روی پلههای فرش شده جلوگیری کنم. او اینگونه پاسخ داد:
-تاریخنگار کلید اتاقش رو توی یه آجر خالی کنار در اتاقش قایم میکنه. دارم چند صفحه راجع به خودم مینویسم تا افتخاراتی که هیچوقت کسب نکردم رو توی تاریخ بگنجونم!
آهی کشید و ادامه داد:
-تاریخ کشور ما خیلی خستهکنندهست...تاریخ به شاهزادهای به خوشتیپی و باحالی من احتیاج داره!
سری از روی تأسف تکان دادم. نمیدانستم شوخی میکند یا دارد به راستی آن کار باحال و دیوانهوار را انجام میدهد. در هر صورت، افکارم مشغول تمرکز روی مسئله دیگری بودند.
-یادته مریال گفته بود اغواگرها هجده سال پیش هم حمله کردن؟
میدانستم صحبت دربارهی مریال، باعث میشود با ناراحتی اخم کند. آن نوع مردن، چیزی نیست که کسی بخواهد و بتواند به راحتی فراموشش کند. ریچارد به آرامی سرش را به نشانهی تایید تکان داد و زمزمه کرد:
-یادمه...
romangram.com | @romangram_com