#سلطنت_اغواگران_پارت_53
او تقریبا یک سر و گردن از من بلندتر و صورتش آنقدر نزدیک بود که میتوانستم بوی بد دهانش را حس کنم.
صورتم را محسوس یا نامحسوس [طرز فکر سر کادوئیک چه اهمیتی داشت، زمانی که در شُرف کمبود اکسیژن و بیهوش شدن بودم؟!] کنار کشیدم و سرم را در حالی که نمیدانستم او در حال ادای چه جملاتی است، تکان خفیفی دادم. زمانی که روی سخنانش تمرکز کردم، او داشت چنین جملاتی را پشت سر هم ردیف میکرد:
-... تعجب کرده بودم. میدونی پسرم، ماجرای تیراندازی خارقالعادهی تو، توی قصر پیچیده...
لبخندی یکوری، که بیشتر شبیه نشان دادن دندانهای نیش سمت چپم بود، زدم و آرزو کردم او مرا به صرف قهوه یا یک همچین چیزی دعوت نکند.
خدا را شکر در همان لحظه، نگهبانی او را کنار کشید و چند جملهای در گوشش زمزمه کرد. سر کادوئیک، بی آن که حتی نیمنگاهی به من بیندازد، پشت سر نگهبان به راه افتاد و سعی کرد با لباس ابریشمین بلندش که مرا بیشتر به یاد لباسهای زنانه میانداخت و پوتینهای براقش، با بیشترین سرعت ممکن حرکت کند. نفس راحتی کشیدم.
از درگاه قصر گذشته، وارد محیط گرم و مطبوع قصر شدم. خدمتکاران و ملازمان، به سرعت به این سو آن سو در حرکت بودند. پردههایی سرخ رنگ درخشان، پنجرههای سرسرای ورودی را زینت بخشیده بودند و چند ندیمه، به سرعت در حال گردگیری میزها و قرار دادن گلدانهای عتیقه با گلهای زرد و صورتی درونشان، در جایجای سرسرا بودند. آنطور که دیده میشد، در کل قصر غوغایی به پا بود و همه، خود را برای مراسم نامزدی شاهدخت آلبا و ولیعهد ادوارد آماده میکردند.
قصر، شکلی ویژه و پر زرقوبرق به خود گرفته بود. تزئینات، میزها، گلها، تابلوها و روبانها در همه جا دیده میشدند. آرایشگرها، از سویی به سوی دیگر در جنبش بودند تا بانوان اشرافی را به زیبایی بیارایند. تنها چیزی که این وسط عجیب مینمود، ریچاردی بود که با سر و وضعی آشفته، موهای ژولیده و پیژامهای گشاد، در اواسط پلکان جنوبی نشسته و سخت مشغول نگارش مطلبی روی تکهای کاغذ بود. با دیدنم، مشتاقانه دستی برایم تکان داد.
قصر، نقشهکشی پیچیدهای داشت. آن قدر پیچیده که حتی ریچارد نیز گاهی اقرار میکرد که هنوز هم نتوانسته، کل قصر را مثل کف دستش بشناسد. سالنی که در آن حضور داشتم، با کاشیکاری سیاه و سفید، تقریبا بزرگترین سالن در قصر و چهار جناح بود. جوری که حرکت از یک سمت به سمت دیگر، دقیقهها طول میکشید. دو پلکان در دو سوی سالن، به طبقه دوم راه دارند. ریچارد، روی پلکان جنوبی نشسته بود و با تمرکز زیاد، روی برگه در دستش مطلبی را یادداشت میکرد.
کنجکاوانه به سمتش حرکت کردم. تقریبا پنج دقیقه طول کشید تا به پلکان برسم و از آن بالا بروم. ریچارد در اواسط پلکان نشسته بود و هر لحظه امکان داشت، قوطی مرکبش روی پلهها خالی شود. بیتوجه به چشم غرههای گاه و بیگاه خدمتکاران که وجود ما در آنجا را مانعی برای رفت و آمد آسان روی پلکان میدیدند، کنار ریچارد نشستم.
بعد از اتفاق عجیبی که برای تابلوی نقاشی خانواده سلطنتی رخ داده بود، من و ریچارد، ساعاتی طولانی را در حال بحث بر سر علت آن اتفاق عجیب سپری کرده و در آخر هم به دو نتیجه رسیده بودیم؛ یک، از آنجایی که همراه با ریچارد، خطرناکترین و رمزآلودترین نقاط شهر و جنگل را زیر و رو کرده بودیم، امکان داشت یکی از آن مکانهای جادویی مسبب این اتفاق بوده و رویمان تأثیر گذاشته باشد و دو، شاهدخت آلبا در واقع آلبای حقیقی نبود و ساحره یا چیزی شبیه به آن بود. که در آن صورت، ریچارد این فرضیه را طبق ساحرههایی که دیده بود، رد می کرد؛ زشت، با زگیلهای فراوان، چشمهای وحشی و ترسناک و بهرهمندی بیش از حد مجاز از نعمت بینی!
ریچارد همچنان آنجا نشسته و بیوقفه، باجدیتی که از او بعید به نظر میرسید، دستش را روی کاغذ میجنباند و مینوشت. کنجکاوانه پرسیدم:
-داری چی مینویسی؟
او نیم نگاهی به من که با ابروی راست بالا رفتهام نگاهش میکردم، انداخت و گفت:
-خودت چی فکر میکنی؟
romangram.com | @romangram_com