#سلطنت_اغواگران_پارت_52

بابت آن قانون‌شکنی نابخشودنی، سوت آرامی زدم و چند قدم جلوتر رفتم تا در معرض دید آن اغواگر قرار گیرم و احتمالا زهره ترکش کنم! و اتفاقی که لحظه‌ای بعد افتاد، نفس کشیدن را از یادم برد. شنل آن اغواگر، از روی موهای سیاهش سر خورد و روی شانه‌های ظریفش افتاد. حیرت‌زده، با دهانی نیمه‌باز، ناباورانه ل**ب زدم:

-مارتا؟

خواهر من، در آغوش یک انسان بود! مارتا انگار شنید که بلافاصله، پلک‌هایش از هم فاصله گرفتند و چشمان خاکستری رنگش، نمی‌توانستند بیش از آن گرد شوند.

خواب‌های تمام نشدنی شبانه‌ام، این بار روی خاطره‌ای از عشق اغواگری به اسم مارتا با یک انسان مانور می‌دادند. نمی‌دانستم آرتور چه کسی است و چه از جانم می‌خواهد که خاطراتش، رهایم نمی‌کنند. هر خاطره، ادامه‌ی خاطره‌ی قبل بود. انگار آرتور که یک اغواگر بود، می‌خواست چیزی را به من بفهماند. چیزی که شاید به حملات اخیر اغواگرها مربوط باشد.

خمیازه‌کشان، فکر می‌کردم چرا حتی احساسات آرتور در خواب‌ها، آنقدر واضح و قابل لمس بودند و چرا، من، خود آرتور بودم، نه صرفا تماشاگری که در حال دیدن خاطره‌هایش در خواب است؟

زمستان فیروینر، با برف و بوران‌هایش، ابدا خیال تمام شدن نداشت! در واقع بیشتر این‌گونه به نظر می‌رسید که در حال زورآزمایی با بهار باشد و سعی کند به هر قیمتی، آمدن بهار را به تعویق بیندازد. روز دوشنبه، سه هفته بعد از ورود شاهدخت آلبا به فیروینر، با بارش تند برف همراه بود. در اواسط زمستان به سر می‌بردیم. زمستانی که دقیقه‌ای را برای پاشیدن رنگ سفیدش بر تپه‌ها و روی بام خانه‌ها از دست نمی‌داد.

نگهبانان امنیتی نگاهم می‌کردند و صدایی از درونم می‌گفت آن‌ها از اجازه‌نامه‌ی حمل کمانی که صبح روز قبل، توسط ماموری چاق، با پوست شکلاتی و موهای روشن به دستم رسیده بود، ناراضی هستند. هر چه که بود، آن‌ها بارها و بارها تلاش کرده بودند تا من و ریچارد را در حین ارتکاب جرمی دستگیر کنند و انگار از این که آن اجازه‌نامه، آزادی عمل بیشتری به من می‌داد، خشمگین بودند. لبخندی زدم که بیشتر به نیشخند شباهت داشت. یکی از آن نگهبان‌ها، که نزدیک کوره‌ای آهنی که آتش درونش شعله می‌کشید، ایستاده بود، سعی کرد به سمتم بیاید ولی دوستانش او را به آرامش دعوت کردند. گمان می کنم نیشخندم طعنه‌آمیزتر از آن چیزی که می‌خواستم، از آب در آمده بود!

سر کادوئیک، از نزدیکان شاه بود و در آن لحظه، در کمال بدشانسی به سمتم می‌آمد. او یک گنددماغ به تمام معنا بود. بدتر از چیزی که بتوانید فکرش را بکنید و در عین حال، به شدت احساس بامزه بودن می‌کرد و عاشق این بود که دهانش را مثل اسب آبی باز و جوری قهقهه بزند که معده‌اش هم دیده شود! نفسم را به بیرون فوت کردم؛ صاف ایستادم و سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم. او مستقیم به سمتم می‌آمد. نگهبانان، در جایی دورتر ایستاده بودند و با این حال می توانستند مکالمه‌ی میانمان را بشنوند.

از سر کادوئیک، خاطرات لذت‌بخشی نداشتم. به خصوص، نفرت ریچارد از او، در من هم تاثیر گذاشته بود و از بودن در حضورش بیزار بودم. یکی از عادات من و ریچارد در حدود دو سال قبل، کش رفتن مرغ از دامداری شخصی سر کادوئیک و کباب کردنش روی آتش در جنگل‌های آلنور و خندیدن به ریش نداشته سر کادوئیک بود که اگر سر کادوئیک از این موضوع خبر داشت، آنقدر دوستانه برخورد نمی‌کرد.

-صبح قشنگیه... مگه نه ادموند؟

من که هنوز در فکر آن مرغ‌های کباب شده بودم، لبخند زدم و شانه‌ای بالا انداختم:

-بیشتر سرده تا قشنگ... به نظر شما سرما قشنگه؟

سر کادوئیک، در حالی که به سمتم خم شده بود، گفت:

-آره اگه کنار شومینه خونت باشی و یه لیوان شکلات داغ تو دستت باشه. هوم؟


romangram.com | @romangram_com