#سلطنت_اغواگران_پارت_145

و سرش را به نشانه‌ی خداحافظی به سمتم تکان داد. من، با حالتی غم اندود از به نتیجه نرسیدن تمام تلاش‌هایمان برای رسیدن به آنجا، بازوی ریچارد را گرفتم تا مجبورش کنم از جا بلند شود. نمی‌توانستیم کل روز را آنجا بنشینیم و در غم از دست دادن شاه و شارلا، اشک بریزیم. ریچارد برخلاف همیشه، که در مواقعی که از چیزی ناراحت می‌شد، سعی می‌کرد تا جای ممکن از همه فاصله بگیرد، با حالتی راسخ روی زانوهایش بلند شد و به سمتمان چرخید. چشمانش سرخ و خیس بودند و برای من، سخت بود تا او را در چنین وضعیتی ببینم. او با صدای گرفته‌اش، که غمی عمیق را فریاد می‌زد، زمزمه‌وار گفت:

-صبر کن...

جوزف که به سمت دروازه حرکت کرده بود، ایستاد. هر دو به ریچارد خیره شده بودیم تا حرفی بزند. اگر قرار بر خالی کردن خشم بود، جوزف به عنوان یک اغواگر نمی‌توانست گزینه‌ی خوبی باشد اما با چیزی که ریچارد گفت، فهمیدم قصد ندارد جوزف را مقصر بداند و احیاناً دعوا راه بیندازد. ریچارد پشت دستش را روی چشمانش کشید و گفت:

-منم باهات میام...

برای ثانیه‌ای فکر کردم، شوخی می‌کند اما لحن خشک و جدی ریچارد، خبر از نبود کوچک‌ترین مزاحی در گفته‌اش می‌داد. به علاوه، او نمی‌توانست در چنین وضعیتی، قصد شوخی کردن داشته باشد. جوزف در یک قدمی او ایستاد و گفت:

-واقعاً؟ مطمئنی؟

هنگامی که توانستم با مغز در حال از کار افتادنم از فرط خستگی، تصمیم ریچارد را تجزیه و تحلیل کنم، با چشمان گرد شده مداخله کردم:

-ریچارد دیوونه‌بازی در نیار...

با حالتی حق به جانب ادامه دادم:

-ما نمی‌دونیم اون طرف چه خبره... تا همینجا هم زیاده‌روی کردیم...

و با تاکید افزودم:

-ما بر می‌گردیم...

جوزف نیشخند زد و به ریچارد گفت:

-حق با اونه... دنیای من خیلی خطرناکه... خیلی خیلی وحشی... جای مناسبی برای شما نیست... فکر کنم برادرت مرده باشه... فکر کن پدرت هم مرده... پس...


romangram.com | @romangram_com