#سلطنت_اغواگران_پارت_146
و تقریبا ل**ب زد:
-برو پادشاهی کن...
فک ریچارد منقبض شد:
-سعی نکن وسوسهم کنی... منم باهات میام...
جوزف شانهای بالا انداخت و بامسخرگی گفت:
-هر جور تو بخوای...
یک قدم جلو رفتم تا حرفی بزنم که ریچارد مانع شد:
-صبر کن ادموند... من این کار رو انجام میدم و تو هم نمیتونی جلوم رو بگیری... پس بیخودی تلاش نکن... و برگرد خونه.
صدایش ضعیف شد:
-امیدوارم یه روز بتونم دوباره ببینمت...
غمی عمیق بر دلم چیره شد:
-ریچارد بیخیالش شو... ریچارد...
ریچارد جلو آمد و برادرانه در آغوشم کشید. چیزی نگفتم. میدانستم نمیتوانم منصرفش کنم. به علاوه، حس میکردم اگر حرفی بزنم، ممکن است بغضم بشکند. به هیچوجه دوست نداشتم آخرین صحنهی دیدارم با ریچارد، صحنهای غرق در غم و اندوه، اشک و آه باشد. او چرخید و بدون هیچ حرف و حتی نیمنگاهی به من، پیش از جوزف وارد دروازه و ناپدید شد. نگاهم روی شعلههای آتشین ثابت ماند و انگار، کسی به قلبم چنگ انداخت. برادرم را برای همیشه از دست دادم...
ریچارد چه احمق بزرگی بود که چنان کار دیوانهواری را با از دست دادن زندگی عادی و سرشار از آرامشش، انجام داد و من چه احمق بزرگتری بودم که پیش از ورود جوزف، یک قدم به سمتش برداشتم و در حالی که از گرمای اولین انوار خورشید، با پوست صورتم احساس گرمای مطلوبی میکردم، با عزمی راسخ و تصمیمی هولناک گفتم:
romangram.com | @romangram_com