#سلطنت_اغواگران_پارت_144

-ریچارد صبر کن...

نفس‌نفس‌ زدن‌هایش را می‌شنیدم. او با دستپاچگی حرکت می‌کرد و به وضوح، نمی‌توانست در چنان موقعیتی خونسردی‌اش را حفظ و خودش را جمع و جور کند. نگاهی به شارلا و آنجل انداختم که نگاه از ما گرفته و در حال صحبت کردن بودند. تقریبا به ریچارد رسیده بودم:

-ریچارد دیوونه‌بازی در نیار... پدرت دیگه رفته...

او توجهی نکرد. صدای جوزف را از پشت سرم می‌شنیدم که صدایم می‌زد، اعتنایی نکردم و در حالی که با پاشنه‌ی پای راستم، در برابر شیب تند مقابله می‌کردم، پشت سر ریچارد به مسیرم ادامه دادم. باد به صورتم شلاق می‌زد. سرما را با جزءبه‌جزء اجزای صورتم، احساس می‌کردم و حال که داشتم با جاذبه‌ی زمین از تپه پایین می‌آمدم، می‌توانستم آسوده‌تر نفس بکشم. پیاده‌روی، از عصر روز گذشته تا صبح امروز، به وضوح، تمام توان نهفته در وجودم را مکیده بود و نمی‌دانستم بعد از پایان یافتن تمام این قضایا، چگونه بر می‌گردم.

از مسیر دهان تنفس می‌کردم که بالاخره، به محوطه دایره‌ای شکل، که دروازه در وسطش قرار داشت رسیدیم. ریچارد فریاد کشید و پدرش را صدا کرد. سپس، در حالی که سکندری می‌خورد، به سمت دروازه دوید. خوشحال بودم که شارلا، هنوز آنجل را به سرنوشت اغواگر کشته شده، دچار نکرده است. اثری از جوزف نبود. به نظر می‌رسید همان‌گونه که خودش گفته بود، تصمیم دارد از پشت صحنه تقلای ما را برای نجات شاه تماشا کند.

دیگر، هیچ غریبه‌ای آنجا نبود که احساس کنم، ممکن است خطرناک باشد. آنجل با حالتی تهی و بی‌تفاوت نگاهم می‌کرد. انگار، اولین‌بار باشد که مرا می‌بیند. ریچارد با دستان مشت شده، قفسه‌ی سینه‌ای که از زور ناراحتی و یا خشم بالا و پایین می‌رفت، صورت سرخ شده و چشمان اشکبار، به سمت دروازه دوید. شارلا، که نزدیک به دروازه بود، همراه با من به سمت ریچارد حرکت کرد. از تصور ورود ریچارد به دروازه، بی‌اختیار فریاد کشیدم:

-ریـچـارد!

شارلا چند قدم به سمت ریچارد برداشت که به موقع، روی محوطه خاکی دویدم و ریچارد را از پشت گرفتم. دقیقا در سه قدمی دروازه. ریچارد ناسزا می‌گفت، تقلا می‌کرد و در هوا مشت می‌زد. آرنجش که در پهلویم فرو رفت، نفس در سینه‌ام حبس و دستانم شل شد اما ریچارد دیگر تقلا نمی‌کرد و بی‌حرکت، ایستاده بود. شارلا، برای مانع شدن از ورود ریچارد به دروازه، با شمشیر آخته در دست راستش، میان دروازه و ما ایستاده بود. شمشیرش رو به پایین بود و این، یعنی خطر.

چشمان شارلا گرد شدند و دهانش باز ماند. از ته گلویش، صدایی مثل«هع!» خارج شد و سرش پایین افتاد. شمشیر از میان انگشتانش رها شد و در لحظه که دستانش را بالا آورد تا به دور تیغه‌خارج شده از میان شکمش حلقه شود، حریر آستینش روی بازوهای برهنه‌اش سرید. ل**ب‌هایش لرزیدند و ثانیه‌ای بعد، لرزش به کل بدنش منتقل شد. سپس پیش از آن که بتوانم با حالتی مبهوت، قدمی به سمتش بردارم و یا حتی ریچارد مبهوت شده را دور بزنم، دستانی ظریف دور قفسه سینه شارلا محکم شدند و او را عقب کشیدند.

مردمک چشمان شارلا به بالا لغزیدند و بدنش شل شد. از ورای شانه‌ی شارلا، چهره‌ی سخت و ابروهای در هم گره کرده از فرط خشم و ناراحتی آنجل را دیدم که با حالتی بی‌رحمانه، چشم در چشم به من می‌نگریست. تا به خودم بجنبم، آنجل با سرعتی خیره‌کننده، شارلا را عقب و به طرف دروازه کشید. نتوانستم برای شارلایی که خون از دهانش جاری شده بود و با چشمان بی‌رمقش نگاهم می‌کرد، کاری انجام دهم. می‌دانستم دیگر نمی‌توانیم کاری برایش انجام دهیم. بی‌شک، او می‌مرد و اکنون که چهره‌ی تهی از احساسش، در میان شعله‌های رقصان دروازه ناپدید می‌شد، می‌توانستم باریکه‌ی خونی را ببینم که از دهانش جاری شده بود. تنها حسی که در نگاهش رخنه کرده بود، غمی فزاینده بود که انگار، ناراحت است که نتوانسته ماموریتش را به پایان برساند. لحظه‌ای بعد، شارلا و آنجل، در سوی دیگر دروازه ناپدید شدند. دروازه‌ای که نمی‌دانستم دقیقاً به چه جهنمی باز خواهد شد.

ریچارد گیج، محزون و شکست‌خورده، روبه‌روی دروازه روی دو زانویش فرود آمد؛ به سنگ‌ریزه‌ها چنگ زد و سرش را پایین گرفت. در حالی که هنوز از اتفاقاتی که رخ داده بودند، در شوک و حیرت بودم، زانو زدم و با حالی خراب، دستم را روی شانه‌ی ریچارد گذاشتم. از اتفاقاتی که در عرض چند دقیقه رخ داده بودند، زبانم بند آمده بود و نمی‌دانستم قرار است بعد از این، چه کاری انجام دهم. هیچ نظری برای دلداری دادن به ریچارد نداشتم. در چند دقیقه‌ی جهنمی، پدرش و تنها کسی که می‌توانست او را به ما برگرداند را از دست داده بود. ورود به جهانی دیگر، در پس شعله‌هایی جادویی، تفاوتی با مردن داشت؟

ریچارد، سه بار با مشت روی برف‌ها کوبید و فریاد کشید. از خشم و ناراحتی می‌لرزید. از غم از دست دادن پدرش و از نبردی که پیش از جنگیدن، به پایان رسیده بود. به انعکاس صدایش در تپه و جنگل گوش دادم و خسته، آشفته و ناراحت، دستم را تسکین‌وارانه روی شانه‌ی ریچارد گذاشتم.

جوزف با حالتی خنثی، خود را به ما رساند. شکاکانه به جنازه‌ی اغواگر نگریست و یقه‌ی ردای سرخش را اندکی بالاتر کشید. انگار برایش اهمیتی نداشت ریچارد در چه وضعیتی است که با حالتی خشک و عاری از نشاطی که تمام طول مسیر از خود نشان داده بود، شروع به حرف زدن کرد:

-خوب... هلگارد از دست رفت... شارلا هم که مرد... من دیگه کاری ندارم که انجام بدم...


romangram.com | @romangram_com