#سلطنت_اغواگران_پارت_143
-باورم نمیشه... آنجل... آخه اون... آنجل مظلوم عالمه... چطور...؟
با هر نفسی که میکشیدم، انگار چند قندیل آویزان از شاخهی درختان را قورت میدادم. مسیر تنفسم یخزده به نظر میرسید و سرما را، حتی درون قفسهی سینهام احساس میکردم. گلویم میسوخت و حتی لثههایم نیز، بینصیب نمانده بودند و با هر نفسی که میکشیدم، موجی از سرما را درونشان حس میکردم. با این اوصاف، حتی اگر رمقی برای تفکر به کاری که آنجل کرده بود داشته باشم، باز هم زمانی که انسانها در مواجهه با مرگ باشند، حال مرگ به دست اغواگران باشد یا مرگ توسط سرما، به تنها چیزی که فکر نمیکنند عشق و عاشقی است. مگر آن که دیوانهی آن شخص باشند که این خود، بحثی جدا دارد.
برف لباسم را خیس کرده بود و باعث میشد، به صورت نامحسوسی بلرزم. سعی کردم در برابر سرفه کردن، مقاومت کنم اما تلاشم به شکل مذبوحانهای منجر به شکست شد.
شارلا و آنجل، همچنان در حال حرف زدن بودند که شارلا، طی حرکتی که حتی برای ما نیز غیرمنتظره بود، به نزدیکترین اغواگر شنلپوش حملهور شد. من که انتظار چنان عکسالعمل ناگهانی و سریعی را نداشتم، تکان خفیفی خوردم و نفس در سینهام حبس شد. به بر پا شدن حمام خون، در محل برخورد تیغه شمشیر و شکم اغواگر خیره شدم و به «ایول» گفتن جوزف توجهی نکردم. خانوادگی دیوانهی کشتارند!
لباس سفید شارلا از خون سرخ شد و در لحظهای که به سمت اغواگر دوم چرخید که در سمت راستش ایستاده بود، توانستم چهرهاش را که پذیرای قطرات خون سرخ اغواگر بود، ببینم. فریاد دلخراش آن مرد اغواگر در سراسر منطقه پیچید و انعکاس پیدا کرد. صدایی از ریچارد شنیده نمیشد و برای من، تماشای کشتار سخت مینمود اما جوزف، مشخصاً داشت از این نمایش خونین لذت میبرد. او باهیجان گفت:
-اگه همینطور پیش بره، ما میتونیم بدون درگیر شدن شاه رو برداریم و برگردیم قصر...
آب دهانم را قورت دادم. طبق گفته جوزف، اگر همین طور، شارلا به کشتار ادامه میداد، دست یافتن به شاه آسان مینمود اما دلیل اصلی آمدن شارلا، به دنبال گروه اغواگران چه بود؟ برای نجات جان شاه آمده بود و یا حتی برای به قتل رساندنش؟
وقتی فریادهای جانگداز اغواگر به پایان رسید و در ظاهر مُرد، شارلا او را از روی شمشیرش کنار زد و همچون گربهایوحشی، روی پاهایش خم شد. انگار که در کمین شکار نشسته باشد.
موجی از گرما را حس کردم که از سرم آغاز و در عرض یک ثانیه، از بدنم عبور کرد و ناپدید شد. آتش دروازه برافروخته شد و شعلههای سرخ و بنفش با سرحالی میان زمین و آسمان رقصیدن گرفتند. چشمانم را برای سه ثانیه بستم و هنگامی که نگاهم را دوباره به محوطهی دروازه دوختم، سه اغواگر و شاه را دیدم که تا جای ممکن، از دروازه دوری کرده بودند. دروازه، مانند یکی از آتشهای عظیمی بود که برای کشتار جادوگران استفاده میشد؛ عظیم، باشکوه و با ارتفاعی حداقل هفت فوت. مسیر میان دو دنیا هموار شده بود. اغواگری که مورد هدف شارلا قرار گرفته بود، فسفسکنان چیزی به آنجل گفت، سپس با سرعت فوقانسانیاش چرخید و شاه را، که نزدیکترین شخص به دروازه بود را هل داد و هر دو، پشت شعلههای آتش ناپدید شدند. ریچارد با ناباوری فریاد کشید:
-نه!
آنقدر فریادش در بیخ گوشم، برایم غیرمنتظره و ناگهانی بود که ناخودآگاه از جا پریدم. بوته تکانی خورد و ریچارد از جا بلند شد. سرم را از بوته بیرون کشیده بودم که از روی بوته پرید و با قدرتی که گویی به یکباره در اندامش دمیده شده باشد، مسیر سرازیر به سمت دروازه را دوید. با لو رفتن موقعیتمان، دیگر آنجا ماندن جایز نبود. دستانم مشت شدند. از جا بلند شدم و گفتم:
-بریم...
جوزف انگار رغبتی به این کار نداشت. از روی بوته جهیدم و نگاهم روی اولین اغواگری که شارلا به آن حمله کرده بود، ثابت ماند که در گوشهای از محوطه بیحرکت افتاده بود. حسی در درونم میگفت به زودی من نیز به چنین سرنوشتی گرفتار خواهم شد.
از میان بوتهها گذشتم و به این فکر کردم که خیلی سال قبل، میتوانستم از دیدن شیب تند مقابلم ذوقزده شوم و برای یافتن مکانی مناسب برای سورتمه سواری، که کسی مزاحممان نشود از خوشحالی بال در بیاورم. اما در آن لحظه، شیب تپه را یک مزاحم قلمداد میکردم که برای رسیدن به محوطه، تاخیر ایجاد میکند. با وجود صد تا سنگ ریز و درشتی که در انتهای تپه دیده میشدند، سر خوردن دیوانهوار به نظر میرسید و ریچارد نیز، با وجود هول و ولایش محتاطانه از گوشه سمت راست، که شیب کمتری داشت استفاده میکرد. ارتفاع برف در این قسمت از تپه، به شکل واضحی از جاهای دیگر جنگل بیشتر بود و برفهایش، حالتی پنبه مانند داشتند. با هر قدمی که بر میداشتم، به اطراف پاشیده میشدند و همچون ذرات گرد و غبار، به نرمی پایین میآمدند. انگار، هیچگاه به یکدیگر نمیچسبیدند.
romangram.com | @romangram_com