#سلطنت_اغواگران_پارت_142

-یه قدم دیگه بردار تا مجبور بشی، بقیه زندگیت رو روی زانوهات راه بری!

شارلا چرخید و این‌بار، شمشیرش را به طرف اغواگری که روبه‌رویش ایستاده و آن را «مظلوم‌نمای کثیف» خوانده بود، گرفت. دو اغواگر دیگر، از پیشروی برای دوره کردن شارلا، دست کشیدند و ایستادند. حال، شاه نیز ایستاده بود و ردای سیاه رنگش را می‌تکاند. دیگر شک نداشتم سر و سری میان او و اغواگران وجود دارد. آن هم زمانی که می‌توانست شاخه‌ی درختی را در همان نزدیکی پیدا کند و حساب یکی از اغواگرها را برای کمک به شارلا برسد.

شخصی که شارلا شمشیرش را به طرفش گرفته بود، چند قدم جلو آمد و کلاه شنل سیاهش را از سر برداشت. آن چشم‌های قهوه‌ای رنگ و موهای سیاه لخت، باعث شدند تا با ناباوری به چهره‌ی آنجل نگاه کنم. هر چند فاصله‌ای که میانمان بود، باعث می‌شد تا در هویتش تردید کنم. اما باز هم، به خوبی می‌دانستم او همان آنجل است. آن لبخند زیبا و ردیف دندان‌های مرتب، چشمانی که موقع لبخند زدن چین می‌خورند و گونه‌های برجسته، متعلق به دختری هستند که همیشه علاقه‌ای از او، در دل حس می‌کردم. آنجل، برادرزاده‌ی شاه هلگارد که یک دورگه بود.

متحیر، با دهان باز و چشمان گرد شده، به چهره‌ی بی‌نقص و آشنای قاب گرفته شده توسط موهای سیاه رنگش خیره شدم. تا جایی که می‌دانستم، آنجل همیشه مورد آزار اهالی قصر بوده و هیچکس، اقدامی برای دفاع از حق دختر شانزده[شاید هم هفده] ساله نمی‌کرد اما هیچگاه گمان نمی‌کردم، او برای گرفتن انتقام به اغواگران ملحق شود. آن‌قدر ذهنم درگیر مسائل مربوط به شارلا بود که مشکلات آنجل و حتی علاقه‌ام به او را فراموش کرده بودم. جوزف نیز، انگار مثل من غافلگیر شده بود:

-آنجل؟ نــه!

نمی‌دانستم جوزف، از کجا آنجل را می‌شناسد. او نچ‌نچ‌کنان گفت:

-عجب اوضاعی شده...

و واقعا هم جای تعجب داشت. همه، آنجل را دختری سر به زیر، مهربان، خجالتی و البته گریان می‌شناختند. انگار به راستی، تمام آن‌ها یک «مظلوم‌نمایی» بوده باشند. آنجل، با خنده به شارلا چیزی گفت و شارلا سه قدم جلو رفت تا کاملا در محوطه‌ی دایره‌ای شکل قرار گرفت.

منطقه‌ی پیش رو، باز و وسیع بود و هیچ مانعی در برابر دیدمان وجود نداشت. همان لحظه، ریچارد سلانه‌سلانه خود را به ما رساند و همزمان با این که تقریباً در برف‌ها سقوط می‌کرد، گفت:

-چی شده؟ چی رو از دست دادم؟

بی آن که نگاهم را از چهره‌ی آنجل بگیرم، خطاب به ریچارد گفتم:

-آنجل اینجاست...

-چی؟!

آثار بهت و حیرت در لحنش نمایان بود. آن‌قدر ذهنم آشفته و افکارم روی آنجل متمرکز بود که فراموش کرده بودم، از ریچارد بپرسم که تا به آن لحظه کجا بوده است. او چهار دست و پا جلو آمد تا با چشمان خود ببیند. چند ثانیه بعد، تکان خفیف در بوته ایجاد شد و ریچارد گفت:


romangram.com | @romangram_com